تبلیغات
شمع - مطالب از شریعتی
شمع
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سالشمار زندگی دکتر علی شریعتی

سالشمار زندگی دكتر شریعتی

زندگی من، مجموعاً، عبارت است از چندین برنامه‌ی پنج ساله. همیشه كاری را شروع می‌كرده‌ام و به اوج می‌رسانده‌ام و آخر پنج سال درهم می‌ریخته؛ هر بار از سر: از اول نوجوان تا 28 مرداد 32 و سقوط دكتر مصدق و آغاز دیكتاتوری، پنج سال. از این دوره تا تشكیل نهضت مقاومت ملی مخفی، كه از 1337 به هم خورد و دستگیر شدیم، پنج سال. از 38 تا 43، در اروپا پنج سال. از 43 تا 48، دوره‌ی خاص آوارگی و زندان و مقدمه‌چینی و زمینه‌سازی دانشكده، پنج سال. دوره‌ی كنفرانس‌های دانشگاه‌ها و ارشاد، پنج سال، تا 51. پس از آن، زندان و خانه‌نشینی و خفقان پنج سال. (با مخطاب‌های آشنا، مجموعه‌ی آثار 1، ص 262)


1312
پنج‌شنبه دوم آذرماه، در روستای كاهك، از توابع سبزوار، و در حاشیه‌ی كویر، زاده شد. زادگاه او را مزینان نیز گفته‌اند؛ از آن رو كه در مزینان بالید و نام خانوادگی او، در اصل، «مزینانی» است.
مادرش زهرا امینی و پدرش محمدتقی نام داشت. پدر و اجداد پدری او در شمار عالمان دینی بودند.
1319
ورود به دبستان ابن‌یمین در مشهد.
1325
ورد به دبیرستان فرودسی در مشهد.
1327
به عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی، كه پدرش پایه‌گذار آن بود، درآمد و از طریق آن با حقایق اسلامی آشنا شد.
1329
سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و به دانشسرای مقدماتی (تربیت معلم) وارد شد.
1331
دوره‌ی دانشسرا را به پایان رساند و با دریافت دیپلم آن، به عنوان معلم در مدرسه‌ی كاتب‌پور، در منطقه‌ی احمدآباد مشهد، به تدریس پرداخت.
1331
انجمن اسلامی دانش‌آموزان و دانشجویان را پایه‌گذاری كرد و به مدت هشت سال، تا هنگام خروج از كشور برای ادامه‌ی تحصیل، مسوولیت جلسات هفتگی آن را، كه سخنرانی و بحث و تحقیق درباره‌ی مسایل عقیدتی و مكتب‌های فلسفی و اجتماعی بود، برعهده داشت.
1331
در حمایت از نهضت ملی و دولت دكتر محمد مصدق و اعتراض به روی كارآمدن دولت قوام‌السلطنه، در یكی از روزهای دهه‌ی آخر تیرماه دستگیر و سپس آزاد شد.
1332
عضویت و فعالیت در نهضت مقاومت ملی.
1332
ثبت‌نام و شركت در كلاس ششم دبیرستان در رشته‌ی ادبی.
1333
پایان تحصیلات دبیرستان و دریافت دیپلم كامل ادبی.
1334
هر هفته دوبار در رادیو مشهد به سخنرانی پرداخت؛ عصر روز سه‌شنبه و جمعه.
1334 یا 1335
ورود به دانشكده‌ی ادبیات و علوم انسانی مشهد و تحصیل در رشته‌ی ادبیات فارسی.
1335
پایه‌گذاری انجمن ادبی و تصدی مسوولیت آن. در این انجمن بود كه شعر نو، برای نخستین‌بار، در محیط راكد و بسته‌ی خراسان قامت برافراشت.
1336
در پی حمایت نهضت مقاومت ملی از مصدق و اعتراض به معاملات نفتی، تنی چند از اعضای نهضت در تهران و مشهد، از جمله دكتر شریعتی و پدرش، دستگیر شدند. شریعتی به مدت یك ماه در زندان قزل‌قلعه‌ی تهران حبس شد.
1337
تدریس در دبیرستان دخترانه‌ی مهستی در مشهد.
1337
ازدواج با بی‌بی فاطمه (پوران) شریعت رضوی، خواهر شهید علی‌اصغر شریعت رضوی(در مقابله با ارتش روس در سال 1320)، و شهید مهدی (آذر) شریعت رضوی (در اعتراض به سفر نیكسون به ایران، در 16 آذر 1332.)
1337
با كسب مقام اول دانشكده‌ی ادبیات و علوم انسانی موفق به دریافت لیسانس شد. پایان‌نامه‌ی تحصیلی او ترجمه‌ی كتاب در نقد و ادب، تالیف محمد مندور، بود.
1338
سفر به فرانسه برای ادامه‌ی تحصیل، با بورس دولتی، به دلیل كسب رتبه‌ی نخست در دوره‌ی كارشناسی.
1338
به جوانان نهضت ملی ایران پیوست و با كمك دوستانش در این گروه كوچك، اعلامیه‌های افشاگرانه‌ای علیه رژیم شاه منتشر ساخت.
1338
به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و برای رهایی الجزایر از استعمار فرانسه به مجاهدت پرداخت. در نتیجه روزی پلیس فرانسه به وی حمله و مضروبش كرد و بدین علت سه هفته در بیمارستان بستری شد.
1338
تولد نسختین فرزندش، احسان.
1339- 1341
همكاری با استادش لویی ماسینیون، در گردآوری و ترجمه‌ی متون فارسی درباره‌ی حضرت فاطمه.
1339
به ایران بازگشت و همسر و فرزندش را به پاریس برد.
1340
در پی كشته شدن پاتریس لومومبا، رهبر آزادیخواهان كنگو، تظاهراتی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیك در پاریس برگزار شد. شریعتی در این تظاهرات شركت كرد و با حمله‌ی پلیس فرانسه دستگیر و به زندان سیته افكنده شد. در آغاز، دولت فرانسه قصد اخراج او را از آن كشور داشت، اما با حمایت قاضی دادگاه، اجرای حكم اخراج را به حال تعلیق گذاشت.
1340
شركت در كنگره‌ی كنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از كشور در پاریس.
1341
در پی مرگ مادرش، زهرا، به ایران بازگشت و پس از چند روز دوباره به پاریس رفت.
1341
با انتشار مقاله‌ای به افشاگر علیه انقلاب سفید شاه پرداخت.
1341
با كمك دوستانش، جبهه‌ی ملی ایران (جبهه‌ی ملی دوم)، را در خارج از كشور پایه‌گذاری كرد. سپس مسوولیت انتشار مجله‌ی جبهه‌ی ملی به او واگذار شد و مدتی مسوول مجله‌ی ایران آزاد بود. شریعتی مقالات خود را در این مجله با نام مستعار شمع، كه از سه حرف اول نام خانوادگی و نامش تشكیل شده بود (شریعتی مزینانی، علی) امضا می‌كرد.
1341
با كمك دوستانش، نهضت آزادی ایران را در خارج از كشور پایه‌گذاری كرد.
1341
شركت و فعالیت در دومین كنگره‌ی كنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از كشور (كنگره‌ی وحدت)، در شهر لوزان سویس.
1341
تولد دومین فرزندش، سوسن.
1342
پایان تحصیلات دانشگاهی و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی در مدرسه‌ی تتبعات عالی و دریافت مدرك دكترا در تاریخ. برخی استادان او عبارت بودند از: لوئی ماسینیون، ژرژ گورویچ، ژاك برك و هانری لوفور. پایان‌نامه‌ی دكترای او تصحیح كتاب فضایل بلخ بود.
1342
تولد سومین فرزندش، سارا.
1343
به ایران بازگشت و در مرز بازرگان دستگیر شد. خانواده‌اش را در سر مرز رها كردند و او را به اداره‌ی ساواك ماكو و سپس به زندان خوی و بعد از آن به زندان رضاییه برند. سرانجام او را به تهران روانه كردند و مدت یك ماه در زندان قزل‌قلعه حبس شد.
1343
تقاضایش برای تدریس در دانشگاه رد شد. سرانجام با رتبه‌ی آموزگاری به تدریس در هنرستان كشاورزی (در روستای طُرُق مشهد)، دبیرستان پسرانه‌ی ملكی و دبیرستان دخترانه‌ی ایراندخت پرداخت.
1344
به عنوان كارشناس وزارت آموزش و پرورش استخدام و به تهران منتقل شد و با دكتر بهشتی، دكتر باهنر و سیدرضا برقعی، كه از مسوولان بررسی كتب دینی بودند. همكاری كرد.
1344
سرانجام تقاضایش برای تدرس در دانشگاه پذیرفته گردید و پس از موفقیت در امتحان استادیاری، استادیار رشته‌ی تاریخ در دانشكده‌ی ادبیات مشهد شد.
1345
آغاز تدریس در دانشگاه مشهد و استقبال بی‌نظیر دانشجویان از درس‌های او؛ این در حالی بود كه شریعتی در كلاس حضور و غیاب نمی‌كرد. مهم‌ترین درس او در دانشگاه، تاریخ تمدن و اسلام‌شناسی بود. كسی پیش از او از اصطلاح «اسلام‌شناسی» استفاده نكرده بود.
1347
سفر به روستای كاهه و احداث پاركی در آن منطقه با همكاری مردم و كمك به روستاییان برای خرید وسایل كشاورزی.
1347
به كمك زلزله‌زدگان جنوب خراسان شتافت و تا یك هفته بدان اهتمام داشت.
1347
ممانعت ساواك از مسافرت شریعتی به عراق با دانشجویان.
1347-1351
به ایراد سخنرانی در دانشگاه‌های مختلف كشور دعوت و با استقبال بی‌مانند دانشجویان روبرو شد.
1347- 1351
به تدریس و سخنرانی در موسسه‌ی حسینیه‌ی ارشاد دعوت و با استقبال فوق‌العاده‌ی مردم، بویژه جوانان و دانشجویان، مواجه شد. در درس‌ها و سخنرانی‌های شریعتی بیش از پنج هزار نفر شركت می‌كردند كه این تعداد جمعیت بی سابقه بود. بر پایه‌ی برنامه‌ریزی شریعتی، حسینیه‌ی ارشاد دارای سه‌بخش (تحقیق، آموزش و تبلیغ) و نُه واحد سازمانی و هر بخش شامل چند گروه بود.
1348
نخستین سفر به حج و زیارت بیت‌الله الحرام با كاروان حسینیه‌ی ارشاد. در این سفر، دانشجویان خارج از كشور با شریعتی ملاقات و درباره‌ی فلسطین و نهضت‌های آزدایبخش با او مشورت كردند. سرانجام تصمیم گرفته شد برای كمك به فلسطین پول جمع‌آوری شود.
1349
دعوت از شریعتی برای شركت در كنگره‌ی بین‌المللی مذهب و صلح در ژاپن و عدم موافقت رییس دانشكده ی ادبیات و علوم انسانی مشهد.
1349
با همكاری و تشویق شریعتی، نمایش ابوذر در دانشگاه فرودسی مشهد اجرا و با استقبال فراوان مردم روبرو شد. متن این نمایش اقتباس از كتاب ابوذر غفاری خداپرست سوسیالیست، ترجمه‌ی و تالیف شریعتی، بود و به قلم رضا دانشور و با همكاری ایرج صغیری فراهم شده بود. كارگردان این نمایش داریوش ارجمند و بازیگر اصلی آن (در نقش ابوذر)، ایرج صغیری بود. نمایش ابوذر نخستین نمایش مذهبی در ایران بود.
1349
دومین سفر به حج و زیارت بیت‌الله الحرام با كاروان حسینیه‌ی ارشاد.
1350
به دستور ساواك درس‌های شریعتی در دانشگاه در آستانه‌ی برگزاری جشن‌هایی 2500 ساله شاهنشاهی تعطیل شد. پس از برگزاری جشن‌ها نیز از تدریس شریعتی در دانشگاه جلوگیری و به بخش تحقیقات وزارت علوم و آموزش عالی منتقل شد. سپس حضور او در وزارت علوم نیز خطرناك دانسته شد و از او خواستند به محل كار نیاید و در خانه به تحقیق بپردازد.
1350
برای چندمین بار به ساواك احضار و از او خواسته شد دیدگاهش را در باره‌ی سیاست‌های جاری كشور بنویسد.
1350
سفر به مصر برای دیدن اهرام سه گانه. (كتاب آری این چنین بود برادر، رهاورد این سفر است.)
1350
تولد چهارمین فرزندش، مونا.
1350
سومین و آخرین سفر به حج و زیارت بیت‌الله الحرام با كاروان حسینیه‌ی ارشاد. شریعتی در این سفر به ایراد سخنرانی در كنگره‌ی اسلامی مكه دعوت شد، ولی سرانجام به اتهام شیه‌ی غالی بودن از ایراد سخنرانی او ممانعت گردید.
1350
در پی اعدام چند تن از جوانان انقلابی، از جمله مسعود احمدزاده و مجید احمدزاده و امیر پرویز پویان، كه شریعتی آن‌ها را از نزدیك می‌شناخت، دو سخنرانی با عنوان شهادت و پس از شهادت، در حسینیه‌ی ارشاد و مسجد جامع نارمك ایراد كرد. در سخنرانی پس از شهادت، اشارتی به در خون تپیدن مبارزان و دعوت مردم به قیام شده است. پس از این سخنرانی، تظاهراتی در اطراف مسجد صورت گرفت و پلیس عده‌ای را دستگیر كرد و شریعتی متواری شد.
1351
نمایش ابوذر، با عنوان یك بار دیگر ابوذر، در حسینیه‌ی ارشاد اجرا و مانند قبل با استقبال فراوان مردم روبرو شد. چند دقیقه پیش از اجرای این نمایش فردی ناشناس به حسینیه‌ی ارشاد تلفن زد و گفت زیر سن نمایش بمب گذاشته شده است. آنگاه شریعتی پیش از اجرای نمایش به ایراد سخنرانی پرداخت و سخنان خود را چندان طول داد كه اگر بمبی در زیر سن كار گذاشته شده باشد، تنها او را از پا درآورد و به دیگران صدمه‌ای نرساند. پس از اجرای این نمایش مردم به خیابان ریختند و شعار الله اكبر و یا حسین و دیگر شعارهای مذهبی دادند. این نمایش را ده‌ها هزار نفر دیدند و حتی عده‌ای از رادیو و تلویزیون برای ضبط آن به حسینیه‌ی ارشاد آمدند. اما شریعتی با آن مخالفت كرد و گفت ابوذر متعلق به ایمان ماست، راهی به تلویزیون شاهنشاهی نباید داشته باشد.
1351
نمایش سربداران، به اهتمام گروه هنری حسینیه‌ی ارشاد، در یك شب در حسینیه‌ی ارشاد اجرا شد و ساواك از تكرار آن جلوگیری كرد.
1351- 1352
مخالفت شخصیت‌های واپسگرا با افكار و آثار شریعتی، چه از طریق نگارش كتاب و چه در سخنرانی‌های عمومی، بیش از پیش شدت یافت. واپسگراها چنین می‌نمودند كه شریعتی فردی منحرف، اهل بدعت، منكر امامت و ولایت است و در حسینیه‌ی ارشاد دست بسته نماز می‌خوانند و شهادت به ولایت امیرالمومنین را از اذان و اقامه حذف كرده‌اند.
1351
سرانجام رژیم شاه تصمیم گرفت حسینیه‌ی ارشاد را تعطیل كند؛ بویژه اینكه از چندی پیش به مناسب ماه رمضان، در برخی مساجد تهران، تبلیغات وسیعی علیه شریعتی آغاز شده و زمینه‌ی مناسبی فراهم آمده بود. بدین ترتیب پلیس به محاصره‌ی حسینیه‌ی ارشاد پرداخت و پس از درگیری با شاگردان و دانشجویان، عده‌ای را دستگیر و حسینیه‌ی ارشاد را تعطیل كرد. (تعطیل كردن حسینیه‌ی ارشاد، خواسته‌ی مشترك روحانیون سنتی و رژیم شاهنشاهی بود و این دو با همكاری یكدیگر آن‌جا را تعطیل كردند. در یادداشت‌های اسدالله علم، وزیر دربار شاه، آمده است كه شاه به او گفت: «چند روز پیش به تو گفته بودم كه ملاها دارند كارهایی انجام می‌دهند. دیدید كه خودتان مجبور شدید حسینیه‌ی ارشاد را ببندید.» و علم می‌افزاید: «من گفتم كه همین دو- سه روزه حسینیه‌ی ارشاد را می‌بندیم.» اسداله علم، یادداشت‌های علم ( چاپ اول: تهران، انتشارات مازیار و معین، 1377)، ج 2، ص 389.
در اسناد ساواك آمده است كه شاه گفت: « ریشه‌ی همه‌ی این‌ها [معترضان]، به حسینیه‌ی ارشاد منتهی می‌شود.» مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، حسینیه‌ی ارشاد به روایت اسناد ساواك (چاپ اول: تهران، مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، 1383)، ص 348. نیز گفت: «اغلب ماركسیست‌های اسلامی [مسلمانان مبارز]، سرنخشان از همان حسینیه‌ی ارشاد سرچشمه می‌گیرد.» همان، ص 349، 356.
شاه از بسته شدن حسینیه‌ی ارشاد بسیار خوشحال بود و هیچ‌گاه نمی‌خواست دوباره باز شود. شاهد اینكه هنگامی كه ارتشبد نصیری، رییس ساواك، به اطلاع شاه رساند كه « حسینیه‌ی ارشاد كماكان بكلی تعطیل است و تا ترتیبات صحیح و اطمینان بخش برای تجدید فعالیت آن داده نشود، افتتاح نخواهد شد»، شاه به او گفت: «شما نیستید كه در مورد افتتاح و یا عدم افتتاح تصمیم بگیرید.» همان، ص 354- 355 و 357.
دكتر علی امینی، نخست‌وزیر اسبق شاه، می‌گوید كه در آستانه‌ی پیروزی انقلاب، به دیدار شاه رفتم و از بدرفتاری با شریعتی سخن گفتم. «وقتی راجع‌به شریعتی به او گفتم، گفت اشتباه بزرگی بود. گفتم نه فقط شریعتی را، بلكه پدر شریعتی را هم گرفته‌اند. گفت عجب. بعد من رفتم پیش علم. البته با شریعتی ارتباط زیادی نداشتم، ولی می‌دانستم كه واقعاً آخوند روشنفكری است. رفتم پیش علم، گفتم شریعیت را برای چه گرفته‌اید؟ گفت این آخوندها با هم دعوا دارند. گفتم بهتر شما. این آخوند متجدد با آن آخوند جنوب‌شهری دارد دعوا می‌كند. خوب بگذارید به نفع شما این كار را بكند. بعد یك كمیسیونی معین كرد كه كتاب‌های او را بخوانند. گفتم آقا مگر مریض هستید. این‌ها اصلاً‌این كتاب‌ها را نمی‌فهمند. آخر این چه حركتی است كه شما می‌كنید. بعد او را برده‌اید زندان با یك عده چاقوكش و فلان گذاشته‌اید. اصلاً توهین است. این كارها را واقعاً نمی‌دانم چه كسی تلقین می‌كرد.» عبدالرضا هوشنگ مهدوی، انقلاب ایران به روایت رادیو بی‌بی‌سی (چاپ اول: طرح نو، 1372)، ص 180؛ نیز بنگرید به: ع. باقی، تحریر تاریخ شفاهی انتقلاب اسلامی ایران: مجموعه‌ی برنامه‌ی داستان انقلاب از رادیو بی‌بی‌سی (چاپ اول: تهران و قم، نشر تفكر، 1373)، ص 238- 239.
1351
به اهتمام پاره‌ای از روشنفكران بازار و با حضور برخی شخصیت‌های برجسته‌ی اسلامی، مجلس جشنی در روز عید فطر برای بزرگداشت شریعتی تشكیل شد. در این مجلس یك جلد كتاب فاطمه، فاطمه است و سند و كلید یك دستگاه ماشین پیكان به او هدیه شد.
1351- 1352
در پی تعطیلی حسینیه‌ی ارشاد، شریعتی از تور ساواك گریخت و از آبان 1351 تا تیر 1352 در خانه‌ی یكی از بستگانش در سرآسیاب دولاب در تهران مخفی شد.
1352
ساواك در یك روز به منزل شریعتی و پدرش در مشهد و منزل برادر همسرش در تهران، حمله كرد. در حمله به منزل شریعتی مقداری از كتاب‌های او را به یغما بردند و در حمله به منزل پدر و برادر همسرش، ان دو را دستگیر كردند تا محل اختفای شریعتی را از طریق آن‌ها بیابند و یا آن‌ها را گروگان بگیرند تا شریعتی خود را معرفی كند.
1352
اقامت خانواده‌اش در تهران
1352
سرانجام شریعتی در تنها چاره را در این دید كه خود را معرفی كند. بدین ترتیب در مهرماه خود را به مركز ساواك تهران معرفی كرد و مدت هجده‌ماه در زندان بود كه پانزده ماه را در سلول انفرادی گذراند و سه ماه دیگر آن را با كسی هم‌سلول بود كه رژیم او را برای كسب اطلاعات از شریعتی در سلول گماشته بود. (بدین ترتیب شریعتی، روی هم رفته، پنج بار و نزدیك به دو سال بازداشت و زندانی شد. بازداتشگاه او در مشهد و ماكو، و زندان او در تهران و پاریس و خوی و رضاییه بود. همچنین وی، چنانكه گفته خواهد شد، دو سال و دو ماه، از آغاز سال 1354 تا اردیبهشت 1356، تحت مراقبت و نظر ساواك بود. بیفزاییم كه وی به مدت نه ماه، از آبان 1351 تا تیر 1352، مخفیانه زندگی می‌كرد. بنابراین شریعتی، به روی هم، نزدیك به پنج سال از عمر كوتاه خویش را در بازداشتگاه و مخفیگاه و زندان و تحت مراقبت گذراند.)
1352
چندماه پس از زندانی شدن، از دانشگاه بازنشسته شد. سابقه‌ی خدمت او 21 سال بود.
1353- 1356
كتاب‌های شریعتی از سوی رژیم شاه گمراه كننده و ممنوع دانسته شد و در پی آن از كتابخانه‌ها جمع‌آوری گردید. بعد از این (تا اواسط سال 1356)، به كتاب‌های او اجازه چاپ داده نمی‌شد و با نام‌های مستعار علی علوی، علی سبزواری، علی سربداری، علی شریفی، علی مزینانی، علی زمانی، علی سبزواری زاده، شیخ علی اسلام‌دوست، محمدعلی آشنا، محمدعلی اثنی‌عشری، محمدعبدالخطیب مصری، م. رفیع‌الدین، شمع، احسان خراسانی، رضا پایدار، كمال‌الدین مصباح و… چاپ می‌شد.
1353
سرانجام استاد محمدتقی شریعتی، پس از تحمل یك سال زندان، تنها به جرم پدر دكتر شریعتی بودن! از زندان آزاد شد.
1353
در آخرین روزهای این سال از زندان آزاد شد. آزادی او به علت فعالیت‌های دفاعی دوستان و شاگردانش در محافل بین‌المللی و تقاضای ژاك برك از شاه بود. ژاك برك، استاد دانشگاه سوربن، كه شریعتی در پاریس شاگردش بود، با شاه در سویس كه برای گذراندن تعطیلات زمستانی رفته بود، ملاقات كرد و از او خواست شریعتی از زندان آزاد شود.
1354
رژیم كه از دستگیری و حبس شریعتی طرْفی نسبته و نتیجه‌ای نگرفته بود، بر آن شد تا با او به طرز «علمی»! برخورد كند. بدین منظور كمیته‌ای به نام «شریعتی شناسی» كه در آن افرادی چون رضا عطارپور، معروف به حسین‌زاده، از همكاران ساواك، و تنی چند از محققان رژیم و زندانیان سیاسی بریده، عضو بودند. كار این كمیته مطالعه‌ی اثار شریعتی و شنیدن نوار سخنرانی‌های او برای جعل كتاب و نوار به نام شریعتی بود.
1354
رژیم شاه برای وانمود كردن همكاری شریعتی با رژیم و برای تحقق هدف كمیته‌ی شریعتی شناسی، كه مخدوش كردن چهره‌ی او به طرز علمی! بود، یك سلسله از درس‌های شریعتی را كه پیش‌تر با عنوان انسان، اسلام و مكتب‌های مغرب زمین منتشر شده بود، با عنوان مجعول، «ماركسیسم، ضد اسلام» در روزنامه‌ی كیهان به چاپ رساند. در پی این توطئه، شریعتی از طریق دكتر احمد صدر حاج سید جوادی به مسوولان روزنامه‌ی كیهان اعتراض كرد و آن‌ها غذر آورند كه تقصیری ندارند و ساواك این مقاله را فرستاده است. سرانجام با اعتراض انجمن اسلامی دانشجویان آمریكا و كانادا و افشاگری دوستان و شاگردان شریعتی، این توطئه‌ی رژیم افشا و خنثی شد.
1354- 1356
تحت مراقب و نظر ساواك قرار داشت و امكان فعالیت و سخن گفتن و منتشر كردن كتاب‌هایش از وی سلب شد. خود می‌گفت: نوع زندانم تغییر كردهو از زندان دولتی به زندان خانه منتقل شدم. در این مدت چند بار به ساواك احضار شد و یا مقامات بلندمرتبه‌ی ساواك، به صورت سرزده، به خانه‌اش می‌رفتند.
1355
پسرش را، كه از نظر امنیتی به علت ارتباط با جوانان مبارز به مخاطره افتاده بود و ممكن بود در پرونده‌ی او هم تاثیر بگذارد، برای ادامه‌ی تحصیل به خارج از كشور فرستاد.
1356
در پی نامه ی سرگشاده‌ی دكتر علی اصغر حاج سیدجوادی در اعتراض به فساد و اختناق رژیم، مجلسی به افتخار وی و با حضور عده‌ای از مبارزان تشكیل شد. در این مجلس، شریعتی و مهندس بازرگان و حاج سید جوادی در ضرورت یك حركت سازمان یافته به منظور مبارزه با رژیم استبدادی شاه صحبت كردند. این مجلس، چند بار دیگر، برای تحقق پیشنهاد فوق، تشكیل شد و سرانجام جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر تاسیس گردید.
1356
به علت هجرتی كه در پیش داشت از عضویت هیات مدیره‌ی صندوق خیریه‌ی فاطمه‌ی زهرا در روستای كاهه استعفا خواست. همچنین دو قطعه زمین را، كه در آن روستا داشت، از طریق آن صندوق، به مردم آن‌جا واگذار كرد.
1356
تشكیل جمعیت ساده‌زیستی، با همكاری دكتر محمد مفتح، مهندس عباس تاج، رضا اصفهانی، محمدمهدی جعفری و عده‌ای دیگر از روشنفكران دینی.
1356
بر آن شد، به هرگونه ك شده است، از ایران هجرت كند. از این رو چون دانست كه از كشور ممنوع‌الخروج است، سه راه را برای هجرت پیش‌بینی كرد: گرفتن دعوتنامه‌ای رسمی از مقامات دانشگاهی الجزایر برای تدریس در آن‌جا؛ خروج مخفیانه از مرز، گرفتن گذرنامه با نامی دیگر. هر سه راه به سعی دوستان شریعتی بررسی و، سرانجام، مشخص شد كه همه ی پرونده‌های شریعتی به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی است و نه علی مزینانی. حال آن‌كه نام خانوادگی او، در اصل، و چنان‌كه در شناسنامه‌اش بود، مزینانی است و نه شریعتی یا شریعتی مزینانی. بدین ترتیب شریعتی از راه سوم وارد عمل شد و با تدابیر ویژه‌ای به نام علی مزینانی گذرنامه گرفت.
1356
در 26 اردیبهشت، به مقصد بلژیك هجرت خود را آغاز كرد. به هنگام توقف هواپیما در آن، بدون هیچ برنامه‌ی قبلی و باحتمال قوی برای رعایت تدابیر امنیتی، از هواپیما پیاده شد و پس از یك روز یا یك شبانه‌روز توقف در آن با هواپیمای دیگری به بلژیك رفت. سپس دو یا سه روز در بروكسل توقف كرد و از آن‌جا به انگلستان رفت تا از همسر و فرندانش، كه قصد پیوستن به او را داشتند، استقبال كند. در این مدت چند روز به فرانسه رفت و سپس در شب 26 خرداد به انگلستان برگشت و منتظر خانواده‌اش ماند كه قرار بود 28 خرداد به مقصد انگلستان هجرت كنند.
1356
چند روز پس از هجرت شریعتی از كشور، ساواك از غیبت او مطلع شد و سخت به تكاپو و تلاش افتاد او را بیابد. سرانجام ساواك د راواسط خرداد كشف كرد كه شریعتی با گذرنامه‌ی علی مزینانی از كشور خارج شده است. از این رو ساواك برای وادار كردن شریعتی به بازگشت و یا امتیاز گرفتن از او، از خروج همسرش جلوگیری كرد.
در روز 28 خرداد همسر و فرزندان شریعتی به قصد خروج از كشور روانه‌ی فرودگاه شدند. در آن‌جا اعلام شد كه شریعت رضوی (همسر شریعتی)، ممنوع‌الخروج است. بدین ترتیب وی با فرزند خرسالش (مونا)، در ایران ماندند و دو فرزند نوجوانش (سوسن و سارا)، به مقصد انگلستان و پیوستن به شریعتی از ایران خارج شدند.
1356
در 28 خرداد دو فرزند شریعتی به لندن رسیدند و شریعتی در فرودگاه به استقبال آن‌ها شتافت و از آن‌جا به محل اقامتشان رفتند. ساعت هشت صبح یكشنبه 29 خرداد پیكر شریعتی را در آستانه‌ی در ورودی اتاق، كه پنجره‌اش باز شده بود، به پشت افتاده و در حالی كه بین‌اش سیاه و باد كرده بود، بی‌جان یافتند.
1356
سرانجام روزنامه‌های اطلاعات و كیهان، پس از چند روز سكوت درباره‌ی درگذشت شریعتی، در 31 خرداد اعلام كردند: مرحوم دكتر علی شریعتی كه برای درمان ناراحتی چشم و كسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آن‌جا بر اثر سكته‌ی قلبی درگذشت. همچنین در روزنامه‌ی كیهان دوم تیر آمده بود: دكتر شریعتی از مدتی قبل از بیماری قلبی در رنج بود و سرانجام در 29/3/56 بر اثر آخرین حمله‌ی قلبی بدرود حیات گفت. حال آن‌كه شریعتی در سراسر عمر خود حتی یك بار هم به پزشك قلب رجوع نكرده بود. او نه برای «كسالت قلبی» خود به انگلستان رفته بود و نه از «مدتی قبل» بیماری قلبی داشت. پس از آزادی از آخرین زندان، نواری از ضربان قلب او توسط دكتر محمود فرهودی (استاد دانشگاه علوم پزشكی)، كه اینك گواه هستند، برداشته شد. نتیجه‌ی كار دیوگرافی رفع هر گونه نگرانی كرد و نشان داد كه شریعتی از ناحیه‌ی قلب كاملاً سالم است.
1356
گروهی از اعضای ساواك، به سرپرستی یك افسر امنیتی، برای تصاحب پیكر شریعتی و انتقال به ایران، وارد لندن شدند. نقشه‌ی رژیم شاه این بود كه پیكر شریعتی را در برنامه‌ی «دولتی» و با حضور مقامات رسمی كشور به ایران حمل كنند و احترام صوری، خود را بی‌گناه نشان دهند. اما با هوشیاری خانواده و دوستان شریعتی و دانشجویان خارج از كشور و اعضای نهضت آزادی ایران در خارج از كشور، نقشه‌های رژیم نقش بر آب شد، و وكیل احسان شریعتی از دولت انگلیس خواست پیكر پدرش به ماموران ایران تحویل داده نشود.
1356
پیكر شریعتی در بعدازظهر جمعه سوم تیر، با مشاركت صادق قطب‌زاده، عبدالكریم سروش و كمال خرازی، غسل داده و كفن شد. آنگاه امام جماعت مسجد هامبورگ، حجت‌الاسلام محمد مجتهد شبستری، و تنی چند از دوستان شریعتی، بر پیكر او نماز گزاردند.
1356
خانواده و دوستان شریعتی، پس از گفتگوهای فراوان، بر آن شدند پیكر شریعتی را در زینبیه دفن كنند. بدین ترتیب در روز یكشنبه، پنجم تیر، پیكر شریعتی از لندن به دمشق منتقل شد. در آنجا امام موسی صدر، دوستان شریعتی و بزرگان سوری و لبنانی و فلسطینی بر پیكر او بار دیگر نمازگزاردند و پس از طواف در حرم حضرت زینب- س- در كنار آن حضرت به خاك سپردند.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی علی شریعتی

 

روایتی از زندگی دکتر علی شریعتی

كودكی تا جوانی : 1312-1332  

ـ دكتر علی شریعتی در سال 1312 در روستای مزینان از حوالی شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دین بوده اند.... پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حكیم، مردی فیلسوف و فقیه بود كه در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل كرده و از شاگردان برگزیده حكیم اسرار (حاج ملاهادی سبزواری) محسوب می شد. پدرش استاد محمد تقی شریعتی (موسس كانون حقایق اسلامی كه هدف آن «تجدید حیات اسلام و مسلمین» بود) و مادرش زهرا امینی زنی روستایی متواضع و حساس بود .... علی حساسیتهای لطیف انسانی و اقتدار روحی و صلاحیت عقیده اش را از مادرش به ودیعه گرفته بود.....
ـ علی به سال 1319 در سن هفت سالگی در دبستان ابن یمین، ثبت نام می كند، اما به دلیل بحرانی شدن اوضاع كشور ـ تبعید رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقین ـ  خانواده اش را به ده می فرستد. .... و پس از برقراری آرامش نسبی در مشهد علی و خانواده اش به مشهد باز می گردند و اوبه  همان دبستان وارد می شود.
ـ پس از اتمام تحصیلات مقدماتی در 16 سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانشسرای مقدماتی شد. در سال 31، اولین بازداشت علی كه در واقع نخستین رویارویی مستقیم وی با حكومت و طرفداری همه جانبه او از حكومت ملی بود، واقع  شد و این نشانه ورود وی به دنیای سیاست و بریدن از عزلت صوفیان بود....  بازداشتش اعتراضی بود كه عده بسیاری نسبت به روی كار آمدن قوام ابراز داشته و علی نیز با آنها بود....
ـ در همین زمان یعنی 1331 وی كه در سال آخر دانشسرا بود به پیشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحمید جوده السحار) می كند.... در اواسط سال 1331 تحصیلات علی در دانشسرا تمام شد و پس از مدتی شروع به تدریس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعالیتهای سیاسیش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نیز در همین دوره نوشته شده است.

جوانی و تحصیل و مبارزه : 

ـ ...... او در سال 1334 پس از تاسیس دانشكده علوم و ادبیات انسانی مشهد وارد آن دانشكده شد ...... او در دانشكده مسئول انجمن ادبی دانشجویان بود در همین سالهاست كه آثاری از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسید و او را سخت تحت تاثیر قرار داد.

در این زمان فعالیتهای سیاسی ـ اجتماعی شریعتی در نهضت (جمعیتی كه پس از كودتای 28 مرداد توسط جمعی از ملیون خراسان ایجاد شده كه علی شریعتی یكی از اعضا آن جمعیت بود) همچنان ادامه داشت اگرچه در این دوره هنوز رنگ و شكلی كاملاً ایدئولوژیك به خود نگرفته بود در مهرماه سال 1336 وی همراه 16 تن از اعضا و پیروان نهضت مقاومت از جمله استاد محمد تقی شریعتی و ... دستگیر شدند.

ـ آشنایی او با خانم پوران شریعت رضوی در دانشكده ادبیات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 می گردد . و پس از چند ماه زندگی مشترك به علت موافقت با بورسیه تحصیلی او در اوایل خرداد ماه 1338 برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می شود...

 دوران اروپا 1343 ـ 1338 :

...... وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی خود، به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به پاریس رفت، اما پس از ورودش به پاریس مطلع شد كه باید دكترایش در ادامه رشته تحصیلیش ـ ادبیات فارسی ـ باشد. از این رو با آقای پروفسور ژیلبرت لازار كه استاد شرق شناسی زبان و ادبیات فارسی بود گفتگو كرد و به راهنمایی و پیشنهاد ایشان قرار شد، موضوع رساله (وی)، كتاب « تاریخ فضائل بلخ» اثری مذهبی متعلق به قرن 13 میلادی كه توسط «صفی الدین» نوشته شده بود، باشد. از این تاریخ علی (شریعتی) تحت نظر آقای دكتر ژیلبر لازار، مشغول تهیه رساله اش شد.........

در این ایام علاوه بر نهضت آزادیبخش الجزایر با دیگر نهضتهای ملی افریقا و آسیا، آشنایی پیدا كرده بود. به دنبال افشای شهادت پاتریس لومومبا در 1961 تظاهرات وسیعی از سوی سیاهپوستان در مقابل سفارت بلژیك در پاریس سازمان یافته بود كه منجر به حمله پلیس و دستگیری عده زیادی از جمله دكتر علی شریعتی شد...... دولت فرانسه كه با بررسی وضع سیاسی (او)، تصمیم به اخراج وی گرفته بود، با حمایت قاضی سوسیالیست دادگاه، مجبور می شود اجرای حكم را معوق گذارد........

ـ (او) در اروپا، به جمع جوانان نهضت ملی ایران پیوست و در فعالیتهای سازمانهای دانشجویی ایران در اروپا از جمله اتحادیه دانشجویان ایرانی مقیم فرانسه و كنفد راسیون  دانشجویان ایرانی خارج از كشور می كرد. در نوشتن اعلامیه ها و قطعنامه ها همكاری لازم و بسیار نزدیكی با آنها داشت.......

ـ وی در سال 1963 از رساله خود نیز دفاع كرد و رسماً از دانشگاه با درجه دكتری یونیورسیته فارغ التحصیل شد پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ایران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگیر شد.

از بازگشت تا دانشگاه 1348 ـ 1344:

ـ ...... اوایل شهریور 1343، دكتر علی شریعتی از زندان آزاد شده ..... و پس از مدتی حكم انتساب مجدد او با رتبه چهار آموزگاری برایش فرستاده شد....

ـ پس از پنج سال تحصیل و آموختن و فعالیت سیاسی، در فضای باز سیاسی و فرهنگی اروپا، بازگشت به فضای راكد و بسته جامعه ایران و آن هم تدریس در دبیرستان بسیار رنج آور بود، سال بعد (وی) پس از قبولی در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسی به تهران منتقل می شود و با آقایان برقعی و باهنر و دكتر بهشتی كه از مسئولین بررسی كتب دینی بودند، همكاری می كند.

ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئی ماسینیون حاصل تلاش او در این دوره است (سال 45 ـ 1344) ....

ـ از سال 1345 او به استادیار رشته تاریخ در دانشكده مشهد استخدام می شود. موضوعات اساسی تدرس او را می توان به چند بخش تقسیم كرد: تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی.

از همان آغاز روش تدریس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگر استادان متمایز می كرد و برخلاف رسم عمومی اساتید دیگر ... از تدریس براساس جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می كرد و برنامه تعیین شده ای را اعلام نمی كرد ... كه این مسئله مورد اعتراض و شكایت مدیران گروه آموزشی در دوره های مختلف بود...

ـ كتاب اسلام شناسی درسهای دكتر در دانشكده ادبیات مشهد در سالهای 46 ـ 1345  است توسط چند نفر از دانشجویان ضبط و پلی كپی شده بود و بعد توسط او تصحیح و به چاپ رسید. همچنین در سال 1347 كتاب « كویر» را چاپ می كند. به گفته وی: «من در كویر از لائوتزو و بودا تا هایدگر و سارتر، پلی زده ام و بهتر بگویم، پلی كشف كرده ام كه آنرا مدیون « قصه آدم» درفرهنگ ابراهیمی ام و تجسم عینی سمبلیكش «حج»، تئاتری كه در آن كارگردان خداست و بازیگر انسان و نمایشنامه؟ فلسفه وجود و داستان آفرینش و قصه خلقت انسان و تكوینش در تاریخ و حركت در ذات، بر مبنای جهان بینی توحید!»

از نوشته های دیگرش در این سال « توتم پرستی» است كه نوشته های او در رثای قلم و حركت اوست.

ـ چاپ اسلام شناسی و موفقیت درسهای دكتر علی شریعتی در دانشكده مشهد و ایراد سخنرانیهای او در حسینیه ارشاد در تهران موجب شد. كه دانشكده های دیگر ایران از او تقاضای سخنرانی كنند این سخنرانیها از نیمه دوم سال 1347 آغاز شد.

از ارشاد تا زندان 1354 – 1348

در پایان سال 1348، با كاروان «حج» حسینیه ارشاد به مكه رفت و در بازگشت در اسفند 48 سخنرانی «معیاد با ابراهیم» را ابتدا در دانشگاه مشهد و پس از آن در حسینیه ارشاد ایراد كرد. در فاصله سالهای 48 تا 50 وی همچنان به فعالیت در دانشگاه مشهد ادامه می داد و در ضمن آن، سخنرانیهایی نیز در دانشگاههای دیگر ایراد می كرد... مجموعه این فعالیتها مسئولین دانشگاه را بر آن داشت كه  ارتباط او با دانشجویان را قطع كنند و به كلاسهای وی كه در واقع به جلسات سیاسی ـ فرهنگی بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند...

در پی این كشمكشها و دستور شفاهی ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهای درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطیل شد.

ـ ..... نگاهی به سخنرانیهای وی كه به همت حسینیه ارشاد منتشر گردید (نیایش 1349- اقبال مصلح قرن اخیر 490 – مذهب علیه مذهب 49- روشنفكر و مسئولیت آن در جامعه 49 – حسین وارث آدم 49- مسئولیت شیعه بودن 50- تشیع علوی و صفوی 50) نشان از پر كاری وی در این سالهاست. او كوشید تا ارشاد را ازیك موسسه مذهبی به یك دانشگاه تبدیل كند. لذا از سال 1350 شب و روزش را وقف این كار كرد، در حالی كه در این ایام در گروه تحقیق وزارت علوم هم كار می كرد.

ـ به مرور زمان حضور وی در حسینیه ارشاد، موجب رفتن برخی كه وجود او بر ایشان ناخوشایند و غیر قابل تحمل بود، شد و بافت اعضاء و مخاطبان ارشاد یكدست تر و برنامه آن شكل مشخص تری پیدا كرد... لذا این امكان را می یابد تا با پیشنهاد و قوانین جدید به سازماندهی جلسات بحث و گفتگو، ‌كمیته های هنری، نقاشی وگروههای تحقیقاتی بپردازد. این گروهها شامل: گروه تاتر، گروه كودكان و نوجوانان، گروه ادبیات، گروه تحقیقات قرآن و نهج البلاغه، بود كه با استقبال وسیع از طبقات تحصیكرده خصوصاً دانشجویان روبه رو شد....

ـ از اواخر سال 50 تا آبان 51، كار وی در حسینیه ارشاد سرعت غریبی پیدا كرد،‌ به طوری كه برای انجام سخنرانیهایش فرصت تحقیق قبلی نداشت و بیشتر از حافظه اش كمك می گرفت. نمایش ابوذر درمرداد ماده 1351 درست سه ماه قبل از اینكه حسینیه بسته شود اجرا شد. نمایش بعدی در فاصله كمتر از دو ماه در حسینیه به اجرا در آمد كه منجر به بسته شدن حسینیه ارشاد شد. و از اواخر آبان ماه 51 زندگی مخفی وی آغاز شد و پس از چند ماه زندگی مخفی درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفی كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادی زندانی كردند.....

ـ آقای عبدالطیف خمیشی (از اعضای نهضت مقاومت آزادیبخش الجزایر) كه از همكلاسیها و همرزمان دكتر شریعتی بود،‌ در دیداری كه با شاه در كنفرانس اپك داشت (یكی دو هفته پیش از عید سال 54، شاه برای گذراندن تعطیلات زمستانی، به سوئیس و از آنجا برای شركت دركنفرانس سران اپك به الجزایر می رود) از او می خواهد كه دكتر شریعتی را آزاد كند. شاه در آنجا قول آزادی وی را می دهد كه نهایتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد می شود و بدین ترتیب مهمترین فصل زندگی اجتماعی و سیاسی وی خاتمه می یابد.

از خانه نشینی اجباری تا هجرت

ـ ... در دوران خانه نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا به فرزندانش توجه بیشتری كند.. در رفتار بچه ها دقیق و نسبت به انتخابهایی كه می كردند حساس بود. مثلا اگر لباس را به این دلیل انتخاب می كردند كه دیگران آن را انتخاب كرده بودند و احیانا مد روز بود، دلخور می شد اما مستقیما اظهار نمی كرد با شوخی ناخشنودیش را بفهماند....

در این اواخر، بر شركت بچه ها در جلسات سخنرانی اش تاكید فراوانی می كرد.. گاه مسئولیت پیاده كردن نوارها را به آنها می داد و سعی می كرد با آنها رابطه فكری برقرار كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت یافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند.

ـ دكتر شریعتی نهایتا در روز 26 اردیبهشت سال 1356 از ایران، به مقصد بلژیك هجرت كرد و پس از اقامتی سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل یكی از بستگان نزدیك همسر خود اقامت گزید و پس از گذشت یك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقی شریعتی و كمك دوستان و یاران او از جمله شهید دكتر چمران و امام موسی صدر در جوار حرم مطهر حضرت زینب (س) در سوریه به خاك سپرده شد.

تلخیص وگزینش از / طرحی از یك زندگی/ دكتر پوران شریعت رضوی/ انتشارات چاپخش 1380

 

شریعتی از زبان خودش

شریعتی از زبان خودش

مفصل‌ است‌؛ خاطره‌هایی‌ پر از خون‌ و ننگ‌ و نام‌ و ترس‌ و دلاوری‌ و صداقت‌ و دروغ‌ و خیانت‌ و فداکاری‌ و… و شهادتها و… چه‌ بگویم‌؟
چه‌ آتشی‌؟ چه‌ آتشی‌؟ اگر آب‌ اقیانوسهای‌ عالم‌ را بر آن‌ می‌ریختند زبانه‌ هایش‌ آرام‌ نمی‌گرفت‌، خیلی‌ پیش‌ رفتم‌… خیلی‌… مرگ‌ و قدرت‌ شانه‌ به‌ شانه‌ام‌ می‌آمدند. به‌ هر حال‌ گذشت‌، آری‌، مثل‌ اینکه‌ دیگر گذشت‌ و من‌ از این‌ سفر افسانه‌ای‌ حماسی‌ که‌ منزلها و صحراها بریدم‌ و برگشتم‌ و با دست‌ خالی‌ بسیاری‌ از آنها که‌ در آن‌ وادیها در پی‌ من‌ می‌آمدند، برگشتند و فروختند و چه‌ گران‌، چه‌ ارازن‌! وازرت‌، مدیریت‌ کل‌، وکالت‌، نمایندگی‌… ریاست‌ فلان‌… هو… و من‌ آنچه‌ را اندوخته‌ بودم‌ و داشتم‌ نفروختم‌. که‌ از هرچه‌ می‌دادند گران‌تر بود، معامله‌ مان‌ نشد و بالاخره‌ من‌ ماندم‌ و هیچ‌! و آمدم‌ آهسته‌ و آهسته‌ و خزیدم‌ به‌ این‌ گوشه‌ مدرسه‌ و… معلمی‌… و هرگز افسوس‌ نخوردم‌ و سخت‌ غرق‌ لذت‌ و فخر که‌ ماندم‌ و دنیا مرا نفریفت‌ و به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ایمانم‌ و به‌ راهم‌، خیانت‌ نکردم‌… ایستادم‌ اما برنگشتم‌… اما بازنگشتم‌، به‌ بیراهه‌ هم‌ نرفتم‌ که‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی‌ بباد نرفتن‌ دین‌ من‌ است‌، دینی‌ که‌ پیروانش‌ بسیار کم‌اند. مردم‌ همه‌ ازدگان‌ روزند و پاسداران‌ شب‌. جنید با مریدان‌ از میدان‌ بغداد می‌گذشت‌؛ سارق‌ مشهوری‌ را که‌ کوهستانهای‌ حومه‌ شهر را در زیر شمشیر خویش‌ گرفته‌ بود بر سردار بالا برده‌ بودند عبرت‌ خلق‌ را؛ جنید پیش‌ آمد و برپای‌ او بوسه‌ زد. مریدان‌ خروش‌ کردند. گفت‌: بر پای‌ آن‌ مرد باید بوسه‌ داد که‌ در راه‌ خویش‌ تا بدین‌ جا بالا آمده‌ است‌!

***

سرشت‌ مرا با فلسفه‌، حکمت‌ و عرفان‌ عجین‌ کرده‌اند. حکمت‌ در من‌ نه‌ یک‌ علم‌ اکتسابی‌، اندوخته‌هایی‌ در کنج‌ حافظه‌، بلکه‌ در ذات‌ من‌ است‌، صفت‌ من‌ است‌ و چنان‌ که‌ وزن‌ دارم‌، غریزه‌ دارم‌، گرما دارم‌، یعنی‌ موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ این‌ صفات‌ و حالات‌، موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ حکمت‌، فلسفه‌، فلسفه‌ در آب‌ و گل‌ من‌ است‌، در جوهر روح‌ من‌ است‌ و بگفته‌ یکی‌ از دوستانم‌ که‌ به‌ شوخی‌ می‌گفت‌: حتی‌ در قیافه‌ام‌، بدنم‌، رفتارم‌، سخنم‌، سکوتم‌…
فلسفه‌ در من‌ تنها از طریق‌ خواندن‌ و تحصیل‌ و تعلیم‌ راه‌ نیافته‌ است‌، در ژنهای‌ من‌ رسوخ‌ یافته‌ است‌، آن‌ را از اجداد به‌ ارث‌ برده‌ام‌، امروزه‌ خیال‌ می‌کنند که‌ هر که‌ در لباس‌ علمای‌ قدیم‌ بوده‌ است‌، آخوند و ملا بوده‌ است‌، یعنی‌ فقیه‌! هرگز، امروز این‌ لباس‌ خاص‌ علمای‌ مذهبی‌ است‌، پیش‌ از این‌ خاص‌ علما بوده‌ است‌ و حکما؛ حتی‌ لباس‌ فارابی‌ که‌ موسیقی‌ دان‌ و ریاضی‌ دان‌ بوده‌ و بوعلی‌ که‌ فیلسوف‌ و جابربن‌ حیان‌ که‌ شیمیست‌ و خیام‌ که‌ دهری‌ و لامذهب‌ بوده‌ است‌ همین‌ بوده‌ است‌. اجداد من‌ هیچ‌کدام‌ فقیه‌ و آخود مذهبی‌ نبوده‌اند؛ هیچ‌کدام‌؛ همه‌ فیلسوف‌ بوده‌اند. بی‌استثناء، از پدرم‌ گرفته‌ بوده‌ام‌، فیلسوف‌ بدون‌ فلسفه‌! این‌ را بزرگ‌ترها همه‌ می‌گویند: «از همان‌ اول‌ با همه‌ بچه‌ها فرق‌ داشتی‌، هیچ‌ وقت‌ بازی‌ نمی‌کردی‌ و میل‌ به‌ بازی‌ هم‌ نداشتی‌، اصلاً همبازی‌ نداشتی‌. همسالانت‌ همیشه‌ تو را مثل‌ یک‌ آدم‌ بزرگ‌ نگاه‌ می‌کردند، حتی‌ توی‌ کوچه‌ که‌ بچه‌های‌ همسایه‌ لانکا و فیلم‌ و توشله‌ و گرگن‌ بهوا و جفتک‌ پشتک‌ و الی‌ لمبک‌ بازی‌ می‌کردند وقتی‌ تو رد می‌شدی‌ سرت‌ را پایین‌ می‌انداختی‌ و حتی‌ زیر چشمی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌کردی‌ و می‌گذشتی‌ و آنها هم‌ تا تو را می‌دیدند دست‌ از کار می‌کشیدند و رد که‌ می‌شدی‌ کارشان‌ را از سر می‌گرفتند؛ حتی‌ بعضی‌ از آنها از تو هم‌ بزرگ‌تر بودند»

توی‌ خانه‌، توی‌ مهمانیهای‌ خانوادگی‌، بچه‌ها دور هم‌ جمع‌ می‌شدند و شلوغ‌ می‌کردند، بزرگ‌ترها هم‌ دور هم‌ می‌نشستند و حرف‌ می‌زدند و می‌گفتند و می‌خندیدند، اما تو در این‌ میانه‌ غالباً ساکت‌ بودی‌، گوشه‌ای‌ می‌نشستی‌ و گاه‌ به‌ این‌ بزرگترها نگاه‌ می‌کردی‌ و با دقت‌ گوش‌ می‌دادی‌ و گاه‌ نگاه‌ می‌کردی‌ و اصلاً گوش‌ نمی‌دادی‌، حواست‌ جای‌ دیگری‌ بود، توی‌ خودت‌، معلوم‌ نبود کجا؛ گاهی‌ با خودت‌ حرف‌ می‌زدی‌، می‌خندیدی‌، اخمهایت‌ را به‌ هم‌ می‌کشیدی‌، غرق‌ خیالهای‌ نامعلومت‌ می‌شدی‌ و ما غالباً متوجه‌ می‌شدیم‌ و دستت‌ می‌انداختیم‌ و تو خجالت‌ می‌کشیدی‌ و هیچ‌ نمی‌گفتی‌ و باز…
از همان‌ وقتها این‌ صفات‌ مشخص‌ تو بود: میل‌ به‌ تنهایی‌، سکوت‌، با خود حرف‌ زدن‌ و فکر کردن‌ دائم‌، تنبلی‌ در کار، حواس‌ پرتی‌ خارق‌ العاده‌، بی‌نظمی‌ و بی‌قیدی‌ در همه‌ چیز، نداشتن‌ مشق‌ و خط‌ و کتاب‌ و قلم‌ و بی‌اعتنایی‌ به‌ درس‌ و کلاس‌ و معلم‌ و عشق‌ به‌ خواندن‌ و کتاب‌ و صحافی‌ کتابها و چیدن‌ کتابها… و پدرت‌ اغلب‌ جوش‌ می‌زد که‌: «این‌ چه‌ جور بچه‌ است‌، این‌ همه‌ معلمات‌ گله‌ می‌کنند، پیشم‌ شکایت‌ می‌کنند، آخر تو که‌ شب‌ و روز کتاب‌ می‌خوانی‌، کتابهایی‌ که‌ حتی‌ درست‌ نمی‌فهمی‌، یک‌ ساعت‌ هم‌ کتاب‌ خودت‌ را بخوان‌، این‌ بچه‌ چقدر دله‌ است‌ در مطالعه‌ و چقدر خسیس‌ در درس‌ خواندن‌؛ اصلاً مثل‌ اینکه‌ دشمن‌ درس‌ و مشق‌ است‌. تا نصف‌ شب‌ و یک‌ و دو بعد از نصف‌ شب‌ با من‌ می‌نشیند و کتاب‌ می‌خواند و سه‌ تا چهارتا مشقی‌ را که‌ گفته‌اند بنویس‌ می‌گذارد درست‌ صبح‌، همان‌ وقت‌ که‌ دنبال‌ جورابهایش‌ می‌گردد و لباسهایش‌ و مدرسه‌اش‌ هم‌ دیر شده‌، شروع‌ می‌کند به‌ نوشتن‌! دست‌ پاچه‌ و شلوغ‌ و خودش‌ هم‌ ناراحت‌. بابا جان‌ تو که‌ یک‌ دو ساعت‌ صبح‌ از وقتی‌ پامیشی‌ تا وقتی‌ راه‌ میفتی‌ برای‌ مدرسه‌ گشتن‌ دنبال‌ جورابهات‌ که‌ به‌ کار دیگری‌ نمی‌رسی‌!…»

و همین‌ حال‌ و حالت‌ بود تا دبیرستان‌؛ «شاگردی‌ که‌ از همه‌ معلمام‌ باسوادتر بودم‌ و از همه‌ همشاگردیهایم‌ تنبل‌تر!» (یادش‌ به‌ خیر معلم‌ فارسی‌ مان‌ آقای‌ صبور جنتی‌! معلم‌ خوبی‌ بود، لاغر و قدری‌ کشیده‌ و سالکی‌ به‌ اندازه‌ کف‌ دست‌ و برنده‌ شبیه‌ با ساطور داشت‌، حدود چهل‌ سال‌ سنش‌ بود اما فرقش‌ را پسرانه‌ کج‌ می‌کرد، و به‌ قدری‌ روغن‌ وازلین‌ یا گلیسرین‌ می‌زد که‌ هنوز هر وقت‌ کلاس‌ او در خاطرم‌ مجسم‌ می‌شود که‌ نشسته‌ایم‌ و او دارد می‌بافد و در این‌ حال‌ قدم‌ زنان‌ از لای‌ دو صف‌ نیمکتها رد می‌شود و از کنار من‌ می‌گذرد شانه‌ام‌ را کمی‌ کنار می‌کشم‌ که‌ روغنهای‌ زلفش‌ روی‌ شانه‌های‌ کتم‌ نچکد…!). و بعد آمدم‌ به‌ دبیرستان‌؛ ورود من‌ به‌ دبیرستان‌ درست‌ مصادف‌ بود با ورودم‌ به‌ فلسفه‌ و عرفان‌. یادم‌ هست‌ (و چقدر از اینکه‌ این‌ را فراموش‌ نکرده‌ام‌ خوشحالم‌) که‌ نخستین‌ جمله‌ای‌ را که‌ در یک‌ کتاب‌ بسیار جدی‌ فلسفی‌ خواندم‌ و همچون‌ پتکی‌ بود که‌ بر مغزم‌ فرو کوفت‌ و به‌ اندیشه‌ای‌ درازم‌ فرو برد، بعد از ظهری‌ بود، سفره‌ را هنوز جمع‌ نکرده‌ بودند (و این‌، علامت‌ وقت‌ نهار ما) و پدرم‌ در حالی‌ که‌ با غذا بازی‌ می‌کرد چیزی‌ می‌خواند؛ از جمله‌ کتابهایی‌ که‌ با دور او گرفته‌ بودند یکی‌ هم‌ «اندیشه‌های‌ مغز بزرگ‌» بود از مترلینگ‌ ترجمه‌ منصوری‌ (ذبیح‌ الله‌) و نخستین‌ جمله‌اش‌ این‌ بود: «وقتی‌ شمعی‌ را پف‌ می‌کنیم‌ شعله‌اش‌ کجا می‌رود؟» (حال‌ این‌ جمله‌ معنیهای‌ دیگری‌ هم‌ برایم‌ پیدا کرده‌ است‌). با این‌ جمله‌ دستگاه‌ مغز من‌ افتتاح‌ شد و هنوز از آن‌ لحظه‌ دارد کار می‌کند (جز در برخی‌ حالات‌ که‌ فلج‌ می‌شود و پس‌ از چندی‌ باز راه‌ می‌افتد). این‌ شروع‌ تازه‌ای‌ بود، کتابهایی‌ که‌ پیش‌ از این‌ می‌خواندم‌، از سری‌ کتاب‌ خوانهای‌ عادی‌ بود: ویتامینها، زن‌ مست‌، تاریخ‌ سینما (از «چه‌ می‌دانم‌؟»)، بینوایان‌، سالنامه‌ نور دانش‌، سالنامه‌ دنیا، و… اما از اینجا به‌ بعد افتادم‌ توی‌ اندیشیدن‌ مطلق‌، فلسفه‌ محض‌، فقط‌ فکر کردن‌ و فکر کردن‌ و فکر کردن‌ و بس‌، افتادم‌ توی‌ مترلینگ‌ و آناتول‌ فرانس‌ و سیر حکمت‌ در اروپا، این‌ دو تمام‌ مغزم‌ را تصاحب‌ کرده‌ بودند و من‌ حواسم‌ پرت‌تر شد و از زندگی‌ دور شدم‌ و با اطرافیاانم‌ بیگانه‌تر… خیلی‌ راه‌ رفتم‌… مغز کوچک‌ من‌ گنجایش‌ این‌ اندیشه‌هایی‌ را که‌ مغز بزرگ‌ مترلینگ‌ پیر را منفجر کرد و دیوانه‌ شد نداشت‌… به‌ بحرانی‌ خطرناک‌ رسیدم‌! سکوتم‌ بیشتر و غلیظ‌تر شد، همراه‌ با بدبینی‌ و تلخ‌ اندیشی‌ عجیب‌… کم‌ کم‌ افتادم‌ توی‌ عرفان‌… الان‌ نوشته‌های‌ سیکل‌ اولم‌ عبارتست‌ از جمع‌ آوری‌ سخنان‌ زیبای‌ عرفان‌ بزرگ‌، جنید و حلاج‌ و قاضی‌ ابویوسف‌ و ملک‌ دینار و فضیل‌ عیاض‌ و شبستری‌ و قشیری‌ و ابوسعید و بایزید و…

«به‌ صحرا شدم‌؛ عشق‌ باریده‌ بود و زمین‌تر شده‌، و چنان‌ که‌ پای‌ مرد به‌ گلزار فرو شود پای‌ من‌ به‌ عشق‌ فرو می‌شد»؛ «من‌ به‌ نور نگریستم‌ و به‌ نگریستن‌ ادامه‌ دادم‌ تا نور شدم‌»؛ «سی‌ سال‌ بایزید خدا را می‌پرستید و اکنون‌ دیگر خدا خود را می‌پرستد»؛ «قاضی‌ ابویوسف‌، هفتاد سال‌ بر دین‌ رفت‌ و زهد و تقوی‌ و روزه‌های‌ سنگین‌ تابستان‌ و نمازهای‌ طولانی‌ شبها و ریاضت‌ و ذکر، هفتاد سال‌ همه‌ آداب‌ شروع‌ را با تکلیف‌ و تعصب‌ انجام‌ داد، روزی‌ او را برهنه‌ یافتند لنگی‌ بر کمر بستهت‌ و بر تلی‌ خاکستر نشستهت‌ شراب‌ می‌نوشید و چهره‌اش‌ بگشته‌ بود و جنون‌ بر او سخت‌ غالب‌ آمده‌ بود. گفتند تو را چه‌ شد که‌ از قید شرع‌ و التزام‌ تکالیف‌ الهی‌ سر زدی‌ و عصیان‌ کردی‌؟ گفت‌: بنده‌ پیر را از ربقه‌ بندگی‌ خواجه‌اش‌ آزاد می‌کنند و من‌ هفتاد سال‌ بندگی‌ خدا کردم‌ و خدا کریم‌تر خواجه‌ای‌ است‌؛ در حضرتش‌ بدرد بنالیدم‌ که‌ این‌ بنده‌ هفتاد سال‌ خدمت‌ تو کرده‌ است‌ و اکنون‌ شکسته‌ و فرتوت‌ گشته‌ است‌ چه‌ می‌کنی‌؟ گفت‌: تو را آزاد کردم‌ و ربقه‌ شرع‌ و التزام‌ عبودیت‌ از تو برداشتم‌؛ رها گشتی‌! و اکنون‌ من‌ نه‌ بندگی‌ می‌کنم‌ که‌ عاشقی‌ می‌کنم‌ و بر عاشقی‌ تکلیفی‌ نیست‌ که‌ عشق‌ در شرع‌ نگنجد و ربقه‌ بر نگیرد!»؛ «من‌ همچون‌ ماری‌ که‌ پوست‌ بیندازد و از بایزید بیرون‌ افتادم‌» (بایزید)…

و سالها این‌ چنین‌ گذشت‌ و در آن‌ ایام‌ که‌ همبازیهایم‌ روزهای‌ شاد و آزاد و آسوده‌ای‌ را در عالم‌ خوش‌ بچگی‌ می‌گذراندند من‌ دست‌ اندرکار این‌ معانی‌ بودم‌. مغزم‌ با فلسفه‌ رشد می‌کرد و دلم‌ با عرفان‌ داغ‌ می‌شد و گرچه‌ بزرگترهایم‌ بر من‌ بیمناک‌ شده‌ بودند و خود نیز کم‌ کم‌ با «یأس‌» و «درد» آشنا می‌شدم‌ (اولی‌ ارمغان‌ فلسفه‌ و دومی‌ هدیه‌ عرفان‌) ولی‌ به‌ هر حال‌ پر بودم‌ و سیر بودم‌ و سیر آب‌ و لذتم‌ تنها اینکه‌… آری‌ کارم‌ سخت‌ است‌ و دردم‌ سخت‌ و از هرچه‌ شیرینی‌ و شادی‌ و بازی‌ است‌ محروم‌ اما… این‌ بس‌ که‌ می‌فهمم‌! خوب‌ است‌… احمق‌ نیستم‌.
تا سالهای‌ ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ در رسید و من‌ در سیکل‌ دوم‌ که‌ ناگهان‌ طوفانی‌ برخاست‌ و دنیا آرامشش‌ برهم‌ خورد و کشمکش‌ از همه‌ سو در گرفت‌ و من‌ نیز از جایگاه‌ ساکت‌ تنهایم‌ کنده‌ شدم‌ و… داستان‌ آغاز شد. همه‌ بزن‌ بزن‌ و بگیر بگیر و شلوغ‌ پلوغ‌… و اکنون‌ وارد دنیایی‌ شدم‌ از عقیده‌ و ایمان‌ و قلم‌ و حماسه‌ و هراس‌ و آزادی‌ و عشق‌ به‌ آرمانهایی‌ برای‌ دیگران‌.
مفصل‌ است‌؛ خاطره‌هایی‌ پر از خون‌ و ننگ‌ و نام‌ و ترس‌ و دلاوری‌ و صداقت‌ و دروغ‌ و خیانت‌ و فداکاری‌ و… و شهادتها و… چه‌ بگویم‌؟
چه‌ آتشی‌؟ چه‌ آتشی‌؟ اگر آب‌ اقیانوسهای‌ عالم‌ را بر آن‌ می‌ریختند زبانه‌ هایش‌ آرام‌ نمی‌گرفت‌، خیلی‌ پیش‌ رفتم‌… خیلی‌… مرگ‌ و قدرت‌ شانه‌ به‌ شانه‌ام‌ می‌آمدند. به‌ هر حال‌ گذشت‌، آری‌، مثل‌ اینکه‌ دیگر گذشت‌ و من‌ از این‌ سفر افسانه‌ای‌ حماسی‌ که‌ منزلها و صحراها بریدم‌ و برگشتم‌ و با دست‌ خالی‌ بسیاری‌ از آنها که‌ در آن‌ وادیها در پی‌ من‌ می‌آمدند، برگشتند و فروختند و چه‌ گران‌، چه‌ ارازن‌! وازرت‌، مدیریت‌ کل‌، وکالت‌، نمایندگی‌… ریاست‌ فلان‌… هو… و من‌ آنچه‌ را اندوخته‌ بودم‌ و داشتم‌ نفروختم‌. که‌ از هرچه‌ می‌دادند گران‌تر بود، معامله‌ مان‌ نشد و بالاخره‌ من‌ ماندم‌ و هیچ‌! و آمدم‌ آهسته‌ و آهسته‌ و خزیدم‌ به‌ این‌ گوشه‌ مدرسه‌ و… معلمی‌… و هرگز افسوس‌ نخوردم‌ و سخت‌ غرق‌ لذت‌ و فخر که‌ ماندم‌ و دنیا مرا نفریفت‌ و به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ایمانم‌ و به‌ راهم‌، خیانت‌ نکردم‌… ایستادم‌ اما برنگشتم‌… اما بازنگشتم‌، به‌ بیراهه‌ هم‌ نرفتم‌ که‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی‌ بباد نرفتن‌ دین‌ من‌ است‌، دینی‌ که‌ پیروانش‌ بسیار کم‌اند. مردم‌ همه‌ ازدگان‌ روزند و پاسداران‌ شب‌. جنید با مریدان‌ از میدان‌ بغداد می‌گذشت‌؛ سارق‌ مشهوری‌ را که‌ کوهستانهای‌ حومه‌ شهر را در زیر شمشیر خویش‌ گرفته‌ بود بر سردار بالا برده‌ بودند عبرت‌ خلق‌ را؛ جنید پیش‌ آمد و برپای‌ او بوسه‌ زد. مریدان‌ خروش‌ کردند. گفت‌: بر پای‌ آن‌ مرد باید بوسه‌ داد که‌ در راه‌ خویش‌ تا بدین‌ جا بالا آمده‌ است‌!

بله‌! صوفیان‌ واستدند از گرومی‌ همه‌ رخت‌ خرقه‌ ما است‌ که‌ در خانه‌ خمار بماند! و خدا را سپاس‌ می‌گویم‌… این‌ جمله‌ درماندن‌ من‌ اثری‌ بزرگ‌ داشته‌ است‌ نمی‌دانم‌ از کیست‌ که‌: «شرف‌ مرد همچون‌ به‌ کارت‌ یک‌ دختر است‌، اگر این‌ بار لکه‌ دار شد دیگر هرگز جبران‌پذیر نیست‌.»

قصدم‌ شرح‌ حال‌ نیست‌، این‌ را می‌خواستم‌ بگویم‌ که‌ گرچه‌ در سیاست‌ همه‌ زندگیم‌ را تا حال‌ غرق‌ کردم‌ و تاخت‌ و تازهای‌ بسیار کردم‌ اما با جنس‌ روح‌ و ساختمان‌ قلب‌ من‌ ناسازگار بود. این‌ حقیقت‌ را ده‌ سال‌ پیش‌ آن‌ علی‌ اللهی‌ شهید دریا می‌گفت‌ و همواره‌ می‌گفت‌ و با چه‌ تعصب‌ و اصرار و جدیتی‌ و من‌ بر او می‌خندیدم‌ با چه‌ اطمینانی‌ و یقینی‌ که‌ تو نمی‌فهمی‌، که‌ تو نمی‌شناسی‌، تو علی‌ را در تاریکی‌ دیده‌ای‌، «تاریکی‌ عشق‌» و در «نور عق‌» و روشنایی‌ اندیشه‌ و آزادی‌ و علم‌ اگر او را بنگری‌ نخواهی‌ شناخت‌! (چقدر زبان‌ فرق‌ می‌کند)! اما باور نمی‌کرد، می‌گفت‌ اگر تو را رئیس‌ جمهور ببینم‌ باز هم‌ تو را مرد سیاست‌ نخواهم‌ یافت‌ مگر در هند: حال‌ می‌فهمم‌ که‌ چقدر راست‌ می‌گفت‌! من‌ مرد حکمت‌ ام‌ نه‌ سیاست‌!

اما آن‌ وقتها این‌ حرف‌ را نمی‌توانستم‌ بفهمم‌؛ اصلاً گوش‌ نمی‌دانم‌؛ آن‌ وقتها مردی‌ بودم‌ سی‌ و چهار پنج‌ ساله‌ و دلم‌ با این‌ زمزمه‌ها آشنا نبود، قلبی‌ داشتم‌ از پولاد، روحی‌ پیر و اندیشه‌ای‌ در آسمان‌… نه‌ مثل‌ حالا بیست‌ و چهار پنج‌ ساله‌ سراپا غرقه‌ در شعر و سرود و جستجو و انتظار و دل‌ واپسی‌ و تپیدن‌ و اضطراب‌ و غم‌ و آرزو و گشت‌ و کوچه‌ و… خیالات‌ رنگین‌!
به‌ هر حال‌، در پاسخ‌ آن‌ بابا که‌ بیعت‌ کن‌ و وارد که‌ شدی‌، جز دوتا، هر میزی‌ را که‌ خواستی‌ «از هم‌ راه‌» یک‌ راست‌ برو و پشتش‌ بنشین‌ و من‌ از هم‌ راه‌ رفتم‌ و در سلول‌ آن‌ قلعه‌ نظامی‌ سرخ‌ خوابیدم‌ و پس‌ از مدتها آمدم‌ بیرون‌ و با دست‌ خالی‌… و باز افتادم‌ توی‌ این‌ قلعه‌ کشوری‌ سبز و حال‌، وقتی‌ خودم‌ را با آن‌ همسفران‌ دیگرم‌ که‌ خود را به‌ باغ‌ و آبادی‌ رساندند می‌سنجم‌ از شادی‌ و شکر و شوق‌ در پوست‌ نمی‌گنجم‌ که‌ چه‌ خوب‌ شد که‌ در آن‌ «سواد اعظم‌» پاگیر نشدم‌ و به‌ دنیا و شر و شورش‌ آلوده‌ نگشتم‌ و معلمی‌ را و خلوت‌ آرام‌ و ساده‌ این‌ گوشه‌ را برگزیدم‌ و حال‌ را نگهداشتم‌ و از قیل‌ و قال‌ و معرکه‌ دامن‌ برچیدم‌ و اگر آنها زر اندوختند من‌ گنج‌ یافت‌، اگر آنها کاخ‌ برپا کردند من‌ معبد ساختم‌ و اگر آنها باغی‌ خریدند من‌ کشور سبز معجزاتش‌ را دارم‌ و اگر آنها بر چند «رأس‌» ریاست‌ یافتند من‌ بر اقلیم‌ بیکرانه‌ اهورایی‌ دلی‌ سلطنت‌ دارم‌ و اگر آنها غرورشان‌ را در پای‌ میزی‌ ریختند من‌ آن‌ را بر سر گلدسته‌ معبد عشق‌ بشکستم‌ و اگر آنها به‌ غلامی‌ «قیصر» درآمدند من‌ صحابی‌ «حکیم‌» شدم‌، یا غار «نبی‌» گشتم‌ و آنها راه‌ خویش‌ کج‌ کردند و دامن‌ پر کردند و من‌ ماندم‌ و با دست‌ و دامنی‌ خالی‌ به‌ خلوتی‌ خزیدم‌…

اما اگر آنها نام‌ خویش‌ را به‌ نان‌ فروختند و من‌ بر آب‌ دادم‌ و پیش‌تر از خضر و پیشتازتر از اسکندر رسیدم‌ و اگر آنها لذت‌ بردند من‌ غم‌ آوردم‌ و اگر آنها پول‌ پرست‌ شدند من‌ بت‌ پرست‌ شدم‌ و اگر آنها همچون‌ عنصری‌ زرآلات‌ خوان‌ گستردند و از نقره‌ دیگدان‌ زدند، من‌ همچون‌ مولوی‌ در «آفتاب‌» شکفتم‌ و در خورشید سوختم‌ و سفره‌ از دل‌ گستردم‌ و مانده‌ از درد نهادم‌ و شراب‌ از خون‌ سرگشیدم‌؛ اگر آنها مرد ابلاغ‌ شدند من‌ مرد داغ‌ شدم‌ و اگر آنها دل‌ به‌ زندگانی‌ بستند من‌ دل‌ به‌ زندگی‌ بستم‌، اگر آنها وازرت‌ یافتند من‌ سلطنت‌ یافتم‌، اگر آنها را به‌ دورغ‌ میستایند مرا به‌ راستی‌ می‌پرستند، اگر آنها را در نهان‌ به‌ دل‌ دشمن‌ دارند مرا در نهان‌ به‌ دل‌ دوست‌ دارند و اگر آنها گزارش‌ کار می‌ نویسند من‌ گزارش‌ حال‌ می‌نویسم‌، اگر آنها به‌ آزدی‌ خیانت‌ کردند من‌ به‌ آزادی‌ وفادار ماندم‌، اگر آنها در شب‌ نشینیهای‌ آلوده‌ با زنان‌ آلوده‌ می‌رقصند من‌ در خلوت‌ پاکم‌ گل‌ پاک‌ صوفی‌ می‌بویم‌، اگر آنها شکم‌ فربه‌ کرده‌اند آن‌ چنان‌ که‌ در خشتک‌ خویش‌ نمی‌گنجند من‌ عشق‌ پروده‌ام‌ آن‌چنان‌ که‌ در خویشتنم‌ نمی‌گنجد، اگر آنها کارمند دارند من‌ دردمند دارم‌، اگر آنها ماده‌ شتر پیرگر بیمارشان‌ را به‌ زور در پای‌ قصر قربانی‌ کردند من‌ اسماعیلم‌ را به‌ شوق‌ در راه‌ کعبه‌ ذبح‌ کردم‌، اگر آنها کسی‌ را دارند که‌ بنوشند و بخندند من‌ کسی‌ را دارم‌ که‌ بسوزیم‌ و بگرییم‌، اگر آنها در انبوه‌ هم‌ بیگاه‌ هم‌اند ما در تنهایی‌ خویش‌ آشنای‌ همیم‌، اگر آنها طلا دارند من‌ عشق‌ دارم‌، اگر آنها خانه‌ دارند من‌ محراب‌ دارم‌، اگر آنها صعود می‌کنند من‌ به‌ معراج‌ می‌روم‌، اگر آنها در زمین‌ می‌خرامند من‌ در آسمان‌ می‌پرم‌، اگر آنها پایان‌ یافته‌اند من‌ آغاز شده‌ام‌، اگر آنها وکیل‌ شده‌اند من‌ در آسمان‌ می‌پرم‌، اگر آنها پایان‌ یافته‌اند من‌ آغاز شده‌ام‌، اگر آنها وکیل‌ شده‌اند من‌ معبود شده‌ام‌، اگر آنها رئیس‌اند من‌ رهبرم‌، اگر آنها غلام‌ خانه‌ ازد و چاکر جان‌ نثار راجه‌ شده‌اند من‌ امام‌ پاک‌ نژاد و راهب‌ پاکزاد مهر او شده‌ام‌، اگر آنها گردن‌ به‌ زنجیر عدل‌ انوشیروان‌ کشیدند و آخور آباد کردند من‌ ترک‌ کاخ‌ و سر و سامان‌ گفتم‌ و بودا شدم‌ و زنجیر بگسستم‌ و رها شدم‌ و آزادی‌ یافتم‌ و هنرمند شدم‌ و آفریننده‌ شدم‌ و نبوت‌ یافتم‌ و رسالت‌ یافتم‌ و جاوید شدم‌ و در جریده‌ عالم‌ دوام‌ خویش‌ را ثبت‌ کردم‌. اگر آنها را گروهی‌ چاپلوسی‌ می‌کنند که‌ حرفه‌ شان‌ این‌ است‌ و هر که‌ را در جایشان‌ بنشانند اینان‌ را بر گردد خویش‌ دست‌ بر سینه‌ و چربی‌ بر زبان‌ و نفرت‌ در دل‌ خواهد یافت‌ مرا دلی‌ می‌ستاید که‌ جهان‌ و هرچه‌ دارد برایش‌ خاکروبه‌ دانی‌ زشت‌ و عفن‌ است‌ و مگسانی‌ بر آن‌ انبوه‌، دلی‌ که‌ جز زیبایی‌ و جز ایمان‌ و جز دوست‌ داشتنی‌ نه‌ از جنس‌ این‌ دنیا در آن‌ راه‌ ندارد دلی‌ که‌ از غرور خدا را نیز به‌ اصرار من‌ می‌ستاید! که‌ می‌گوید زیان‌ کردم‌؟ من‌ کجا و آنها کجا؟

در آن‌ حال‌ که‌ از باازرهای‌ گرم‌ و داغ‌ می‌گذشتیم‌ و یاران‌ یکایک‌ در هر باازری‌ شتر زرد موی‌ خویش‌ را به‌ بهائی‌ می‌فروختند و شاد و خندان‌ می‌رفتند و من‌ گریبان‌ خویش‌ و افسار شتر شیر مست‌ زرین‌ موی‌ خویش‌ را از دست‌ ودادم‌ بازگانان‌ در می‌بردم‌ و می‌گذاشتم‌ در دل‌ من‌ ندایی‌ می‌گفت‌ که‌ مفروش‌، خوب‌ که‌ نفروختی‌، مفروش‌ که‌ در پایان‌ این‌ راه‌، در دور دست‌ تو را منتظرند، شهزاده‌ای‌ آزاده‌ای‌ اسیر قلعه‌ دیوان‌، به‌ حیله‌ جادو در بند گرفتار و چشم‌ به‌ راه‌ که‌: فریاد رسی‌ می‌آید، و به‌ صدای‌ هر پایی‌ سر از گریبان‌ تنهایی‌ غمگینش‌ بر می‌دارد که‌: کسی‌ می‌آید، و او خریدار تو است‌، نیازمند تو است‌، مفروش‌، نگهدار، او گران‌ خواهد خرید، ارازن‌ مفروش‌ که‌ اگر تو را پادشاهی‌ دهند ارازن‌ داده‌اند و او گران‌ خواهد داد، مفروش‌، برگیر و برو، برو، برو، تا به‌ کویری‌ رسیدی‌ خلوت‌ و سوخته‌ و پر هول‌ و بی‌آب‌ و آبادی‌، مترس‌، مهراس‌، برو، برو، عطش‌ سوازن‌ و گرگان‌ آدمی‌ خوار بسیار و افسون‌ و جادو همه‌ جا در کمین‌ و ماران‌ و غولان‌ بر سر راه‌ اما… مترس‌، برو… برو تا آن‌گاه‌که‌ می‌رسی‌ به‌ سوادی‌، سیاهی‌ یی‌ از دور، برو، برو، برجی‌ است‌ چون‌ آرزو کشیده‌، همچون‌ مناره‌ دیدبانی‌ در سینه‌ گسترده‌ کویر افراشته‌، همچون‌ سروی‌ از قلب‌ صحرای‌ سوازن‌ روییده‌، برجی‌ است‌ که‌ خداوند خدا، در آن‌ هفتمین‌ روز خلقت‌ که‌ تو را نیز آفرید و روانت‌ را نیز آفرید و آن‌ همه‌ عجایب‌ در آن‌ نهاد و آن‌ را به‌ خواستنها و آرزو کردنها و داشتنها و معنیها و رازهای‌ رنگارنگ‌گونه‌ گون‌ بیاراست‌ آن‌ را نیز به‌ خاطر تو در این‌ کویر بی‌کس‌ بی‌فریاد بنیاد کرد آن‌ را همه‌ از تو ساخت‌، هر خشت‌ او، هر آب‌ و گل‌ او، هر کتیبه‌ او، هر غرفه‌ او و پنجره‌ او و زیور او، زینت‌ او و رنگ‌ او و شکال‌ او و اندازه‌ او… همه‌ را از تو برگرفت‌ و آن‌ را عینیت‌ داد و از آنها برجی‌ برافراشت‌ همه‌ مصالحش‌ از تتو و اینک‌ او را می‌بینی‌ که‌ راستی‌ تو را بالای‌ او کردند و آرزوی‌ تو را اندام‌ او و شرف‌ تو را قامت‌ او و فخر تو را سر او و خیال‌ تو را طرح‌ او و دل‌ تو را دهانه‌ او و هوش‌تر را دماغه‌ او و غرور تو را گردنه‌ او و قدرت‌ اعجازگر افسانه‌ پرداز هنرمند اتوپیاساز عجایت‌ آفرین‌ تو را چشمه‌ سارهای‌ او و مذهب‌ تو را رنگ‌ دریچه‌های‌ مرموز و آقای‌ او و بالهای‌ خوش‌ پرواز شوق‌ تو را پایه‌های‌ او وطلب‌ تو را پایه‌های‌ او و تو را دسته‌های‌ او و رقت‌ دل‌ و رقت‌ اندیشه‌ تو را میانه‌ او و تواضع‌ نرم‌ و زیبا و اشرافی‌ تو را آبشار او و… تا کی‌ بگویم‌؟ تا کی‌؟ حیف‌ که‌ نمی‌شود، مجال‌ نیست‌، علم‌ حضوری‌.

برجی‌ همچون‌ قامت‌ اندام‌ الهه‌ای‌ که‌ خداوند که‌ ذاتش‌ از هوس‌ منزه‌ است‌ از دیدار او چهره‌اش‌ از شرم‌ سرخ‌ می‌شود آن‌چنان‌ که‌ فرشتگان‌ و دیوان‌ و ایزدان‌ و امشاسیندان‌ و راجگان‌ و خواجگان‌ در می‌یابند؛ برخی‌ همچون‌ خیال‌ شاعر استادی‌ که‌ هر روز دیوانی‌ می‌توانست‌ پرداخت‌ و هر لحظه‌ غزلی‌ و ترانه‌ای‌ می‌توانست‌ بر بدیهه‌ سرود و نپرداخت‌ و نسرود و همه‌ عمر و همه‌ هنرمندی‌ خویش‌ در کار یک‌ تنها قصیده‌ کرد، قصیده‌ای‌ غرا در بحر «تقارب‌» مطلعش‌ تغزل‌ و تشبیب‌ آمیخته‌ با وصف‌ بهار و سپس‌ چاک‌ گریبان‌ صبحدم‌ خوش‌ طلوع‌ سپیده‌ دم‌ امید رنگ‌ شورانگیز، و از آن‌ روییده‌ «ساقه‌ ناز صبح‌» و بر آن‌ کله‌ بسته‌… نمی‌دانم‌ چه‌؟ نمی‌دانم‌ چگونه‌ می‌توان‌ گفت‌؟ و سپس‌ تخلص‌ گریز از مطلع‌ به‌ مضمون‌، چه‌ تخلصی‌! چه‌ گریزی‌! و سپس‌ مضمون‌ روح‌ قصیده‌، قلب‌ شعر، سرشار از شگفتی‌ و سحر و تب‌ و تاب‌ و معنی‌ و پاکی‌ و زیبایی‌ و خوبی‌ و عمق‌ و ظرافت‌ و لطف‌ و دقایق‌ خیال‌ و لطایف‌ هنر و ظرایف‌ عاطفه‌… ویرانه‌ای‌ در هم‌ ریخته‌ از کاخ‌ پادشاهی‌، تخت‌ جمشیدی‌ غارت‌ شده‌ در هجوم‌ لشکر روم‌ و سوخته‌ از آتش‌ عشق‌ اسکندر و در درون‌، گنجها و گنجها و گنجها! و سپس‌ حسن‌طلب‌ و آن‌گاه‌ تخلص‌ شاعر، سراینده‌ قصیده‌ و آن‌گاه‌ حسن‌ مقطع‌! پایان‌ خوش‌ و خوب‌ و خوشبخت‌ روزگار شاعر که‌ در دل‌ ممدوح‌ خانه‌ کرده‌ است‌ وصله‌اش‌ را زرین‌ خامه‌ داده‌ است‌.

قصیده‌ای‌ سلیس‌ و سرشار از جزالت‌ لفظ‌ و لطافت‌ معنی‌ و دقت‌ توصیف‌ و مهارت‌ تشبیه‌ و قدرت‌ استعاره‌ و قوت‌ کنایات‌ و تضمین‌ آیات‌… قصیده‌ای‌ کلماتش‌ همه‌ کلمة‌ اللّه‌ و زبانش‌ زبان‌ بلاغت‌ علی‌ و معانیش‌ معانی‌ رسالة‌ العش‌ و بث‌ الشکوی‌ عین‌ القضاة‌ و وزنش‌ سونات‌ «اشکها و لبخندها»ی‌ شاندل‌ و رمزهایش‌ «اساطیر خلقت‌» چین‌، «سفر تکوین‌» تورات‌ و استعاراتش‌ میتولوژی‌ پرومته‌ در زنجیر و تشبیهاتش‌ سیره‌ محمد و سرزنش‌ دشمنان‌ حسود پست‌ اندیشش‌ و مطلعش‌ آفرینش‌ انسان‌ و خلقت‌ آدم‌ و… مقعطش‌ کنز رو دولاکرواپاری‌ ۱۹۶۹ و عنوانش‌ مشعل‌ ایمان‌! آه‌! خدایا! چقدر خوشحالم‌! هستند در این‌ دنیا «بسیار بسیار کسانی‌» که‌ مرا به‌ این‌ دقت‌ و درست‌ و ظرافت‌ و زیبایی‌ می‌فهمند! خیلی‌ هوشیارانه‌! هوشی‌ به‌ تیزی‌ سر سوزن‌، به‌ می‌ مخملف‌ ابر، به‌ ظرافت‌ نقطه‌های‌ موهوم‌ و زیبای‌ مردمک‌ چشم‌، به‌ نازکی‌ شاخک‌ اسرارآمیز و گیرنده‌ و فرستنده‌ یک‌ پروانه‌ زرین‌ بال‌ جوان‌! به‌ روانی‌ و شیرینی‌ و خوش‌ آهنگی‌ این‌ دو خط‌ شعر خوب‌ و لوالجی‌ که‌ همیشه‌ بر لبهای‌ من‌ نشیمن‌ دارند:

سیم‌ دندانک‌ و بَس‌ دانک‌ و خندانک‌ و شوخ‌ که‌ جهان‌ آنک‌ بر ما لب‌ او زندان‌ کرد
لب‌ او بینی‌ گویی‌ که‌ یکی‌ زیر عقیق‌ یا میان‌ دو گل‌ اندر شکری‌ پنهان‌ کرد آفرین‌ و لوالجی‌ که‌ از میان‌ همه‌ شاعران‌ غزلسرای‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ما تنها اوست‌ که‌ گویی‌ از میان‌ زیبایی‌های‌ محبوب‌ «بس‌ دانی‌» او را نیز دریافته‌ است‌ که‌ تا کجا محب‌ صادق‌ صحاحب‌ دل‌ را بیتاب‌ لذت‌ می‌کند، فربه‌ می‌کند، سرحالش‌ می‌آورد، نشئه‌اش‌ می‌کند و کیست‌ در همه‌ عالم‌ که‌ بداند عزیزترین‌ و ارجمندترین‌ و دقیق‌ترین‌ و حساس‌ترین‌ جایگاه‌ یک‌ گل‌ یا یک‌ قلم‌، یا یک‌… شمع‌ در این‌ دنیا، در این‌ زندگی‌ کجا است‌! این‌ همه‌ شاعران‌ این‌ ملک‌، خوش‌ فهم‌ترین‌ و صاحب‌ دل‌ترین‌ و حساس‌ترین‌ و زیبا شناس‌ترین‌ مردم‌ این‌ ملت‌ از شمع‌ و گل‌ و پروانه‌ و بلبل‌ سخن‌ گفته‌اند، همه‌ شمع‌ را در میانه‌ جمع‌ نهاده‌اند! بی‌شعورهای‌ احمقها! شمع‌ برای‌ آنها چیست‌؟ یک‌ مجلس‌ آراء اهل‌ بزم‌، روشنی‌ بخش‌ جمع‌ و جمعیت‌! سخنران‌، استاد، سیاستمدار، مردمدار، مشهور، محبوب‌ همگان‌… مفید، مصلح‌… خلاصه‌: «خیلی‌ قابل‌ استفاده‌»! به‌ قول‌ آن‌ خواهری‌ که‌ به‌ برادر گرفتار مبتلای‌ دردمند پریشانش‌ می‌گفت‌ تو باید بت‌ شوی‌، شمع‌ انجمن‌ هستی‌، تو را باید بستایند، همگان‌ بپرستند، تو حق‌ ندار انسان‌ باشی‌، تو بتی‌ و چون‌ دید که‌ برادرش‌ به‌ راستی‌ بیمار شده‌ است‌ و جنوب‌ در پرده‌های‌ مغزش‌ و قلبش‌ خوش‌ خانه‌ کرده‌ است‌ و دیگر شفا یافتنی‌ نیست‌ چه‌ کرد و چه‌ها کرد؟ و… تا از شدت‌ غم‌ بیمار شد و از یأس‌ و رنج‌ از دست‌ رفتن‌ برادرش‌، شکستن‌ بتش‌ اندیشه‌اش‌ پریشان‌ گشت‌ (داستان‌ Verts Les cah ) برای‌ آن‌ اهل‌ معناها و اهل‌ دلهای‌ انگشت‌ شمار شمع‌ چیست‌؟ چراغ‌ خلوت‌ تاریک‌ شبهایی‌ تنهایی‌؛ برای‌ شاندل‌ چیست‌؟ تنهای‌ گذاران‌ و اشکریز خلوت‌ معبد، همدم‌ روح‌ منتظر و دردمند معبد، قدسی‌ زمزمه‌گر محراب‌ عبادت‌…

اما بسدانک‌ شمع‌ می‌داند که‌ جایگاه‌ شایسته‌ و والای‌ شمع‌ کجا است‌؟
ساموئل‌ اسمایلز در کتاب‌ «اخلاق‌» زنی‌ را حکایت‌ می‌کند که‌ همسرش‌ را که‌ در کشاکش‌ سیاسی‌ مقامات‌ درخشان‌ و موقعیت‌های‌ برجسته‌ و حساسی‌ یافته‌ بوده‌ است‌ و در کودتایی‌ او را می‌گیرند و درشمنان‌ ملتش‌ به‌ جرم‌ آزادی‌ خواهی‌ وطن‌ پرستی‌ تیربارانش‌ می‌کنند و سپس‌ بر چوبه‌ دار جنازه‌اش‌ را بالا می‌برند. وی‌ پیشاپیش‌ مردمی‌ که‌ به‌ نظاره‌ آمده‌ بودند و هر یک‌ سخنی‌ در ستایش‌ او می‌گفتند گفت‌: «همسرم‌! می‌دانم‌، می‌بینم‌، این‌ بلندترین‌ مقامی‌ است‌ که‌ در زندگیت‌ به‌ دست‌ آورده‌ای‌»!

وقتی‌ این‌ حکایت‌ را خواندم‌ به‌ این‌ فکر افتادم‌ که‌ اگر مرد نیز می‌توانست‌ سخن‌ زیبای‌ همسر بس‌ دانکش‌ را بشنود چه‌ لذتی‌ می‌برد! در پاسخ‌ او می‌گفت‌؟ بی‌شک‌ می‌گفت‌: «همسرم‌، این‌ عالی‌ترین‌ و زیباترین‌ و عمیق‌ترین‌ ستایشی‌ است‌ که‌ در زندگی‌ شنیده‌ام‌، این‌ شدیدترین‌ و هیجان‌ انگیزترین‌ لذتی‌ است‌ که‌ از تعبیری‌ برده‌ام‌. همسرم‌: تو نشان‌ دادی‌ که‌ مرا خوب‌، قشنگ‌ و دقیق‌ می‌شناسی‌، می‌فهمی‌، هیچ‌ کس‌ این‌ «کلمه‌» را به‌ این‌ خوبی‌ معنی‌ نکرده‌ است‌… آری‌، مقامی‌ را که‌ تو برایم‌ رسم‌ کردی‌ از همه‌ مقاماتی‌ که‌ در اازی‌ فروش‌ میراث‌ اجدادم‌ و اندوخته‌های‌ خودم‌ می‌توانستم‌ به‌ دست‌ آورم‌ بالاتر و عزیزتر است‌»!

راست‌ می‌گفت‌ آن‌ ندا که‌ مفروش‌، برو، در پایان‌ این‌ شاهزاده‌ اسیری‌ آن‌ را گران‌ خواهد خرید، در اازی‌ آن‌ گرامی‌ترین‌ جایگاهی‌ را که‌ در این‌ جهان‌ هست‌ به‌ تو خواهد بخشید.
آری‌، برجی‌ بلند و افراشته‌ در کویری‌ پست‌، یکنواخت‌، بی‌پناه‌ و پناهگاه‌! بر بالای‌ آن‌ آشیانه‌های‌ کبوتران‌ اعجاز، کبوتران‌ قاصد، قاصد پیغامهای‌ اهورایی‌، بخشندگان‌ الهامهای‌ ملکوتی‌، فرستندگان‌ آیات‌ وحی‌ خداوندی‌، کشور سبز آرزوها، امیدها، کانون‌ اسرار خوب‌، رازهای‌ پاک‌، چشمه‌ ساران‌ معانی‌ کبود، که‌ در هر بال‌ گشودنشان‌ باران‌ مهربان‌ سوگند و سرود، پیک‌ و پیمان‌، نوازش‌ و پیغام‌ بر سر و رویت‌ باریدن‌ می‌گیرد آن‌چنان‌که‌ خیست‌ می‌کند، جامه‌ ات‌ بر اندامت‌ می‌چسبد، نفست‌ در سر راه‌ سینه‌ می‌ماند، پلکهایت‌ فرو بسته‌ می‌شود و تو همچون‌ کودکی‌ که‌ ناگهان‌ صاعقه‌ای‌ در آسمان‌ آبی‌ برق‌ زند و تندری‌ بر سرش‌ کوبد و کودک‌ تنها را ریزش‌ تند مهاجم‌ باران‌ سیل‌ خیز بهاری‌ در زیر گیرد، بیچاره‌ می‌شوی‌، پریشان‌ می‌شوی‌ و احساس‌ می‌کنی‌ که‌ کوزه‌ خشک‌ و گرم‌ و غبار آلوده‌ای‌ هستی‌ در زیر باران‌ و داری‌ خنک‌ می‌شوی‌، داری‌ شسته‌ می‌شوی‌، داری‌ پر می‌شوی‌… و چه‌ لذا روشن‌ و پاک‌ و خوبی‌ است‌ لذت‌ احساس‌ پرشدن‌، سیراب‌ شدن‌، سرشار شدن‌!

برجی‌ همچون‌ قامت‌ والای‌ نیازی‌! نه‌ نیاز تاجری‌، نامجویی‌، زرپرستی‌، جاه‌ طلبی‌… نیاز پست‌ خاکی‌ بی‌سر و به‌ زمین‌ فرو برده‌ و خوار و بی‌رمق‌ و ذلیل‌، نه‌، قامت‌ نیاز دلی‌ که‌ هرگز به‌ چشم‌ به‌ دست‌ هستی‌ نگشوده‌ است‌، هرگز چشم‌ به‌ کیسه‌ فقیر زندگی‌ نداشته‌ است‌، قامت‌ نیازی‌ که‌ جز به‌ آسمانها، به‌ آن‌ سوی‌ سقف‌ آسمان‌ این‌ جهان‌ سر بر نداشته‌ است‌، قامت‌ نیازی‌ که‌ همچون‌ سرو، تنها به‌ آسمان‌ بلند سر کشیده‌ است‌ و به‌ هیچ‌ سوی‌ دیگر ننگریسته‌ است‌، قامت‌ نیازی‌ که‌ از هر چه‌ در بهشتش‌ خداوند انداخته‌ است‌ بی‌نیاز است‌ و تنها دل‌ به‌ او، خود او «خدا» بسته‌ و جز عشق‌ او از او هیچ‌ نخواسته‌ است‌ که‌ علی‌ گفته‌ است‌ که‌: «گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود جویانند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند و اینان‌ آزادگانند و آزاد «عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ او است‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ «برای‌» نمی‌تواند داشت‌. چون‌ در پایان‌ دوازدهمین‌ سال‌ بعثت‌، مانی‌، ارژنگ‌ را به‌ پایان‌ برد و به‌ خدا داد، خدا در آن‌ نگریسته‌ و سه‌ شب‌ و سه‌ روز از آن‌ چشم‌ برنداشت‌ و چون‌ به‌ فصل‌ «اشک‌ و درد و انتظار» رسید ناگهان‌ سر برداشت‌، نفسی‌ را که‌ از آغاز خلقت‌ در سینه‌ نگهداشته‌ بود برکشید و در حالی‌ که‌ اشک‌ شوق‌ در چشمش‌ حلقه‌ می‌بست‌ گفت‌:
«شمعی‌ پنهان‌ بودم‌ دوست‌ داشتم‌ مرا بشناسند، مانی‌ را آفریدم‌ و اکنون‌ به‌ کام‌ دل‌ خویش‌ رسیدم‌» و سپس‌ به‌ اندیشه‌ فرو رفت‌ و شبی‌ را تا سحر بیدار ماند در اندیشه‌ انسان‌، و سحرگاه‌ از شوق‌ فریاد زد که‌:
تبارک‌ الله‌ احسن‌ الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌ بهترین‌ آفرینندگان‌!).
یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیار دان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانبهای‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روخ‌ من‌، خود من‌، و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌ آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شکستم‌ که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوانمرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است‌ که‌ در کار آخرت‌ است‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و باازر که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند و گزیدگان‌ که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شبهای‌ هولناک‌ شکنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین‌ یک‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند و یک‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند و آن‌گاه‌ در غوغای‌ پرهراس‌ کفر و زور و خدعه‌ و کینه‌ قیصر سر بر دیوار مهراوه‌ ممنوع‌ نهاده‌اند و در برابر «تصویر» مریم‌- زیباترین‌ دختران‌ اورشلیم‌، مادر عیسی‌ روح‌ الله‌، مسیح‌ کلمة‌ الله‌، مریم‌ همسر محبوب‌ تئوس‌ که‌ اشباه‌ الرجال‌ قرون‌ وسطی‌ همسر یوسف‌ نجارش‌ می‌خواندند- غریبانه‌ اشک‌ ریخته‌اند، دردمندانه‌ گریسته‌اند و سرودها و دعاهای‌ گداازن‌ از آتش‌ نیاز و از بیتابی‌طلب‌ را از عمق‌ نهادشان‌ به‌ سختی‌ بر کشیده‌اند و سرشار از شوق‌ و سرمست‌ از لذت‌ بر سر و روی‌ تصویر «او» ریخته‌اند».
چه‌ زشت‌ است‌ از قربانهای‌ خویش‌ در راه‌ ایمان‌ خویش‌ سخن‌ گفتن‌! چه‌ زشت‌! من‌ اگر ناچار شدم‌ که‌ نامی‌ از قربانیهای‌ خویش‌ برم‌ نه‌ از سرپستی‌ است‌، این‌ راه‌ همه‌ می‌دانند که‌ من‌ نه‌ مردی‌ سودا گرم‌ و نه‌ مردی‌ تنگ‌ چشم‌، از آن‌ رو بود که‌ آن‌ را بپذیرند، نگویید نگهدار، مکش‌، حیف‌ است‌، مریز، اگر از آن‌ نام‌ بردم‌ نام‌ نبردم‌ تا بنمایم‌، نام‌ نبردم‌ تا آن‌ را ارج‌ نهند، قیمتش‌ را بدانند، پاداش‌ دهند؛ هرگز؛ نام‌ بردم‌ تا بی‌ارجی‌ آن‌ را بنمایم‌، تا بدانند که‌ به‌ هیچ‌ نمی‌ارزند، تا بشناسند که‌ اگر جهان‌ را در بهایش‌ بپردازند ارازن‌ خریده‌اند و اگر به‌ لبخندک‌ رضایتی‌ بخرندش‌ گران‌ فروخته‌ام‌!

داستان‌ من‌ داستان‌ عطار است‌. ما صوفیان‌ همه‌ خویشاوندان‌ یکدیگریم‌ و پروردگان‌ یک‌ مکتبیم‌، مغولی‌ او را از آن‌ پس‌ که‌ ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت‌ کردند و بردند و رفتند، اسیر کرد و ریسمانی‌ بر گردنش‌ بست‌ و به‌ بندگی‌ خویشتن‌ آورد و بر باازر عرضه‌اش‌ کرد تا بفروشدش‌، مردی‌ آمد خریدار، گفت‌ این‌ بنده‌ به‌ چند؟ مغول‌ گفت‌ به‌ چند خری‌؟ گفت‌ به‌ هزار درهم‌. عطار گفت‌ مفروش‌ که‌ بیش‌ از این‌ ارزم‌. نفروخت‌، دیگر آمد و گفت‌: به‌ یک‌ دینار! عطار گفت‌: بفروش‌ که‌ کمتر از این‌ ارزم‌! مغول‌ در غضب‌ آمد و سرش‌ را به‌ تیغ‌ برکند. عطار سر بریده‌ خویش‌ را ار خاک‌ برگرفت‌. می‌دوید و در نای‌ خون‌ آلودش‌ نعره‌ی‌ مستانه‌ی‌ شوق‌ می‌زد و شتابان‌ می‌رفت‌ تا به‌ آنجا که‌ هم‌ اکنون‌ گور او است‌ بایستاد و سر از دست‌ بنهاد و آرام‌ گرفت‌.

آری‌، در این‌ باازر سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌ و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا که‌ همسایه‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون‌ نرمش‌ می‌کند و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهمهای‌ خو کرده‌ به‌ اندکها و آلوده‌ به‌ پلیدیها آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگیش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌ عالم‌ نمی‌داند می‌شناسند که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه‌ با اویم‌ با این‌ رنگها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ «بودن‌» نیالوده‌ است‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد نه‌ معشوق‌ من‌ بود.
معشوق‌ من‌، راز من‌، موعود بکت‌، «گودو» بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!

بیوگرافی دکتر علی شریعتی در یک نگاه

بیوگرافی دکتر علی شریعتی :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری
۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی
۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

منبع : طرحی از یك زندگی

درباره وبلاگ

این وبلاگ سعی دارد با ارائه افکار و اندیشه بزرگ مردان حوزه عرفان و معرفت بویژه دکتر علی شریعتی راهی را برای شیفتگان حقیقت بگشاید.امید است با عنایت حق تعالی و مساعدت مشتاقان این عرصه قدمی هر چند کوچک در این وادی مقدس برداشته باشیم.
مدیر وبلاگ : بهنام ایمانی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • تا چه اندازه توانسته ایم به مرامنامه وبلاگ جامه عمل بپوشانیم؟





نویسندگان

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
وبلاگهای دکتر شریعتی