خدایا:
به من توفیق تلاش،در شکست
صبر در نومیدی
رفتن ،بی همراه
جهاد ، بی سلاح
کار،بی پاداش
فداکاری،درسکوت
دین،بی دنیا
مذهب،بی عوام
عظمت،بی نام
خدمت،بی نان
ایمان،بی ریا
خوبی،بی نمود
گستاخی،بی خامی
قناعت،بی غرور
عشق،بی هوس
تنهایی،در انبوه جمعیت
دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند
روزی کن
بارالها برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، برای دوستی که قلب
مرا شکست مهربانی، برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش و برای
خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم.
ای خدای کعبه ،
این مردمی را که همه ی عمر هر صبح و شام در جهان رو به خانه ی تو دارند ،رو به خانه ی تو می زیند و رو به خانه ی تو می میرند این مردمی را که برگرد خانه ی ابراهیم تو طواف می کنند قربانی جهل شرک و دربند جور نمرود مپسند.
و تو ای محمد ،
پیامبر بیداری و آزادی و قدرت !
در خانه ی تو حریفی دامن گستر در گرفته است و در سرزمین تو سیلی بنیان کن از غرب تاختن آورده است و خانواده ی تو دیری ست که در بستر سیاه ذلت به خواب رفته است .
بر سرشان فریاد زن : بیدارشان کن
و تو ای علی ،
ای شیر !
مرد خدا و مردم
رب النوع عشق وشمشیر !
ما شایستگی شناخت تو را از دست داده ایم . شناخت تو را از مغز های ما برده اند اما عشق تو را علی رغم روزگار درعمق وجدان خویش در پس پرده های دل خویش همچنان مشتعل نگه داشته ایم ،
چگونه تو عاشقان خویش را در خواری رها می کنی ؟ تو ستمی را بر یک زن یهودی که در ذمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی و اکنون مسلمانان را در ذمه یهود ببین .
و ببین که بر آنان چه می گذرد !
ای صاحب آن بازو که یک ضربه اش از عبادت هردو جهان برتر است
ضربه ای دیگر!
و شما دو تن ای خواهر! ای برادر!
ای شما که به انسان بودن معنی دادید وبه آزادی جان و به ایمان و امید ، ایمان و امید و با مرگ شکوهمند خویش به حیات زندگی بخشیدید !
آری ای دو تن !
از آن روز دردناک که خیال نیز از تصورش می هراسد و دل از دردش پاره می شود چشم های این ملت از اشک خشک نشده است .
توده ی ما قرن هاست که در غم شما و در عشق به شما می گرید مگر نه عشق تنها با اشک سخن می گوید ؟
یک ملت در طول یک تاریخ د اندوه شما ضجه می کند به جرم این عشق تازیانه ها خورده و قتل عام ها دیده وشکنچه ها چشیده و هرگز برای یک لحظه نام شما دو تن از لبش و یاد شما از خاطرش و آتش بی تاب عشق شما از قلبش نرفته است.
هر تازیانه ای که از ظالمی خورده است داغ مهر شما را بر پشت و پهلویش نقش کرده است…
ای زینب!
ای زبان علی در کام!
با ملت خویش حرف بزن!
ای زن!
ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت…
ای زبان علی در کام!ای رسالت علی بر دوش!
ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را
در میان هیاهوی همیشگی قداره بندان و جلادان
همچنان به گوش تاریخ می رسانی.
زینب با ما سخن بگو!
مگو که بر شما چه گذشت!
مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی!
مگو که جنایت آنجا تا به کجا رسید!
مگو که خداوند آن روز
عزیز ترین و پر شکوه ترین ارزشها و عظمتها یی را که آفریده است
یکجا در ساحل فرات
و بر ریگزارهای تفیده بیابان طف
چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگان عرضه کرد
تا بدانند که چرا میبایست بر آدم سجده گنند
آری زینب
مگو که دشمنانتان چه کردند دوستانتان چه کردند
آری ای “پیامبر انقلاب حسین”!
ما می دانیم.ما همه را شنیده ایم.
تو پیام کربلا را پیام شهیدان را بدرستی گزارده ای
تو شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی
همچون برادرت که با قطره قطره ی خون خویش سخن می گفت.
ای که از باغهای سرخ شهادت می آیی
و بوی گل های نو شکفته آن دیار را در پیرهن داری
ای دختر علی ای خواهر
ای که قافله سالار کاروان اسیرانی
ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!
و اما تو ای حسین !
با تو چه بگویم؟
“شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل”
و تو ای چراغ راه
ای کشتی رهایی ای خونی که از آن نقطه ی صحرا جاودان می طپی و می جوشی و در بستر زمان جاری هستی و برهمه ی نسل ها می گذری و هر زمین حاصلخیزی را سیراب خون می کنی و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفایی و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیاتو خرمی می نشانی ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را براین شبستان سیاه و نومید ما بیفکن قطره ای از آن خون را بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ی ماببخش .
ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی ،
تا با هر قطره ی خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به طپش آری و کالبد مرده و فسرده ی عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق وامید دهی!
ایمان ما ملت ما تاریخ فردای ما کالبد زمان ما
به تو و خون تو محتاج است.
برگرفته از کتاب نیایش
زبونی تقلید
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی(ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش
خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار
خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن
خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد
خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.
خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند
خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.
خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان
اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.
خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم
خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن
خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.
خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.
خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.
خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.
خدایا !مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.
خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و
تنها ئی ام بیفزای.
خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».
خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.
خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.
خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.
خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که
آدم از خاک است
بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.
خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟
آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟
یا شناخت مسمی ها؟
و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟
خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.
خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.
خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند